فرهنگ و هنر

کفر چيست و کافر کيست؟

بخش دوم --- محمد محق

 

از آن‌جا که انسان نمی‌تواند از همه‌ی بدی‌ها مطلقاً پاکیزه و منزه گردد، جز این‌که به سطح فرشته‌گان برسد که این هم ممکن نیست، انواعی از کفر جزئی در زنده‌گی‌اش اتفاق می‌افتد، چه مسلمان باشد و چه غیر مسلمان، و از آن‌سو انواعی از اعمال نیک هم که از جنس ایمان است در زنده‌گی‌اش وجود دارد، و این موضوع باعث می‌شود که به ندرت کسی به سطح کفر مطلق برسد. از این حیث، می‌توان این موضوع را به وجود بیولوژیکی آدمی تشبیه کرد، به گونه‌ای که هر روزه با تناول مقداری غذای سالم، کمیتی مفید از پروتئین، ویتامین، کلسیم، کلسترول و.. وارد بدن می‌شود، و علاوه بر تولید نیروی کافی برای تداوم زندگی به تولید سلول‌های نو و جایگزین شدن آن‌ها به جای سلول‌های فرسوده و در حال مردن، بدن را تازه و شاداب نگه می‌دارد. اما هم‌زمان، با افراط در خوردن شیرینی، چربی، غذاهای سرخ کردنی، تنفس دود، سر و کار داشتن با مواد یا محیط‌های آلوده به باکتری و.. آسیب‌هایی نیز به بدن داخل می‌شود. همان گونه که وجود برخی باکتری‌ها به معنای تهی بودن از ویتامین‌ها و عناصر سودمند نیست، وجود برخی عناصر سودمند هم به معنای تهی بودن از باکتری‌ها نیست، و وجود همزمان این‌ها سبب هلاکت شخص نمی‌گردد مگر زمانی که توازن به شکل چشمگیری به هم بخورد، و تمام سامانه‌ی بدن او از کار بیفتد. موضوع ایمان و کفر هم تا حد فراوانی همین گونه است.

کافر کیست؟

اکنون با در نظر گرفتن این ظرافت‌ها، می توان پرسید که چه کسی را می‌توان کافر شمرد. کافر اگر به معنای مرتکب شونده‌ی اعمال ناروایی باشد که از جنس کفر است، یعنی کفر جزئی، همه انسان‌ها، به شمول اکثریت قریب به اتفاق مسلمانان کافر هستند، زیرا دروغ می‌گویند، غیبت می‌کنند، و اعمال ناروای دیگری از این قبیل از آنان سر می‌زند، اما این کفر جزئی است و به اصطلاح مخرج عن المله نیست که ما بتوانیم بر آنان کلمه‌ی کافر را اطلاق کنیم. اما اگر کافر را به معنای کافر کامل یا کافر مطلق بگیریم، در آن صورت او کسی است که همه‌ی پرونده‌های وجودش در همه‌ی سطوح به هیأت کفر در آمده باشد. یعنی مثلاً فرض کنیم او یقین داشته باشد که خدای یگانه‌ای وجود دارد، و یقین داشته باشد که این خدای یگانه پیام‌ها و تعالیمی فرستاده است، و یقین داشته باشد که این تعالیم واجب الاتباع است و قید و استثنا ندارد، ولی علی‌رغم آن این تعالیم را زیر پا کند، و آن هم نه تنها در سطح عمل، بلکه در سطح نظر نیز موضعش این باشد که: هرچند می‌دانم این حکم خداست اما من قبولش ندارم، همین گونه است موضوع ایمان به پیامبران، ایمان به آخرت، و مانند این‌ها. این حالتی است که در آن کفر حقیقی و کامل تحقق پیدا می‌کند. واضح‌ترین مثال کفر حقیقی و کامل، همان است که در قرآن در داستان آفرینش آدم آمده است که خداوند به ابلیس امر کرد که به آدم سجده کند، و او با وجود یقین به این‌که این حکم خداست، و می‌دانست که اگر این کار را نکند مستوجب عقوبت خواهد شد، با آن هم با عنادِ تمام در مقابل آن ایستاد و کافر گردید: “أبی واستکبر و کان من الکافرین” (بقره: 34) یعنی: سرپیچید و تکبر ورزید و از کافران بود.

از این نظر همه‌ی اعمال نیک و بد شامل همان مراحل می‌گردد که از نظر وجودی باید پشت سر نهاده شود، به شمول مسایل بنیادی عقیده مانند ایمان به خدای یگانه، ایمان به پیامبران، ایمان به آخرت و غیره، و بدون تکمیل آن چهار سطح وجودی، کفر تحقق نمی‌یابد. برای مثال، اگر کسی از انسان‌ها، به هر علتی و سببی، چیزی در باره‌ی وجود خدا، نبوت پیامبر اسلام، وجود روز آخرت، دنیای بعد از مرگ، و غیره نشنیده باشد، مانند آن کس که در باره‌ی مواد مخدر چیزی نشنیده است، موضوع کفر و ایمان در باره‌ی او از پایه و بنیاد منتفی است، و بر او به هیچ صورت نمی‌توان کلمه کافر را اطلاق کرد، چون‌که هیچ تصویری از موضوع در ذهن ندارد و در سطح آگاهی‌‌اش نسبت به این موضوع در خلای کامل یا وضعیت صفر مطلق بسر می‌برد. هر گاه امری مانع شکل‌گیری آگاهی در باره‌ی یک موضوع بشود، آن شخص معذور به شمار می‌رود، مانند کسی که هیچ آگاهی از زیان‌های مواد مخدر ندارد، و در نتیجه نمی‌توان او را به خاطر آن به لحاظ اخلاقی سرزنش کرد. کسانی که آتئیست شناخته می شوند، اگر در حد توان خود تلاش به خرج دادند که ساز و کار جهان را برای خود قابل فهم بسازند، اما مطالعات شان با تکیه بر داده‌هایی که در اختیار آنان قرار دارد آنان را به این نتیجه رساند که جهان در ذات خود جاودانی یا متکی به خود است و نیرویی متافیزیکی در آن حضور و دخالت ندارد، جدا از صحت و سقم برداشت‌شان، به لحاظ دینی معذور شمرده می‌شوند، چراکه چیزی از طریق این مطالعات و تاملات وارد حوزه‌ی آگاهی آنان نشده است که آنان را به وجود خدای یگانه به گونه‌ای که پیروان ادیان بزرگ معتقدند، قانع و باورمند بگرداند. در این جا تعمُّدی برای مخالفت با حقیقت وجود ندارد، و موضوع در سطح خطای ذهن است، و در نتیجه معذور شمرده می‌شوند و نباید بر آنان کلمه‌ی کافر را اطلاق کرد.

هم‌چنان، اگر کسی چیزی در باره‌ی یک حقیقت شنیده باشد، اما تصویری که به او داده شده است قابل درک و برایش قناعت‌بخش نباشد، باز هم معذور است و نمی‌توان او را کافر خواند. برای نمونه، مردمانی که در فرهنگ‌ها و تمدن‌هایی سراپا متفاوت به دنیا آمده‌اند پایه‌ی جهان‌نگری‌شان با مسلمانان تفاوت دارد و این تفاوت بنیادی است. چارچوب جهان‌نگری مسلمانان چارچوب توراتی است که پیروان هر سه دین ابراهیمی در آن مشترک هستند، سه دین یهودیت، مسیحیت و اسلام. این سه دین‌ در عرصه‌ی فهم جهان (cosmology) با چارچوبی غربی-یونانی قرابت دارند. خدا در ادیان ابراهیمی به صورت متشخص و انسان‌وار تعریف می‌شود که تنها با صفت بلا کیف و اشاره به تنزیه، از انسان تفاوت می‌یابد. اما جهان‌شناسی و هستی‌شناسیِ (ontology) فرهنگ‌های شرقیِ هند و چین و جاپان مبنای دیگری دارد، و در آن‌جا جهان به گونه‌ای شناخته می‌شود که گویا همه‌اش یک پیکره است و این پیکره دارای روح واحدی است که در کالبد آن سریان دارد. در این دیدگاه، خدا به معنای معروف در نزد ادیان ابراهیمی-غربی قابل فهم نیست، و حتی پس از توضیح از سوی پیروان ادیان ابراهیمی، درک آن برای بسیاری از آنان دشوار است بی‌آنکه تعمّدی در نپذیرفتن آن داشته باشند. از نظر آنان، جهان دارای روحی متعالی است که همه ی فعل و انفعالات آن به او بر می‌گردد، ولی این روح متعالی منزه از صفات انسان‌وار است، و این روح متعالی در آیینه‌های گوناگون تجلی می‌کند، و فراخور ظرفیت آیینه‌ها خود را به دیگران نشان می‌دهد، اما هیچ یک از این آیینه‌ها خود او نیستند.

هنگامی که پیروان ادیان ابراهیمی خدا را با تکیه بر الگوی متعارف میان خود برای پیروان آیین‌های شرقی شرح و توصیف می‌کنند برای آنان انسانی در اندازه و مقیاس کلان و تکیه‌زده بر تختی در آسمان معلوم می‌شود که برای‌شان پذیرفتنی به نظر نمی‌رسد. یعنی آنان در زمینه‌ی اعتقاد به خدای یگانه‌ی متشخص، چون‌که فاقد تصور هستند، فاقد تصدیق هم هستند. آنان در پیوند با این گزاره‌ی اعتقادی در وضعیت صفر قرار دارند و بلاموضعند، و از این رو کفر در حق آنان صدق نمی‌کند. وقتی که اصل اعتقاد به خدای متشخص انسان‌وار برای آنان قابل فهم نیست، سایر لوازم این اعتقاد مانند فرستادن پیامبران و نازل کردن کتاب‌های آسمانی و برپا داشتن دادگاهی انسان‌وار در دنیای دیگر همه غیر قابل درک به نظر می‌رسد.

این‌جا ریشه‌ی مشکل در تفاوت سیستم آگاهی است. سیستم آگاهی انسان‌ها از خردسالی در درون سامانه‌ی فرهنگی خاصی شکل می‌گیرد و مبنای جهان‌نگری ایشان می‌شود، و از آن پس همه‌ی ‌پدیده‌ها و مفاهیم را درون این سامانه می‌ریزد و به کمک آن برای خود قابل فهم می‌گرداند. دو انسانی که در دو سامانه‌ی فرهنگی سراپا متفاوتی پیدا شده و بالیده‌اند، مثلاً یک مسلمان یا یهودی، در برابر یک جاپانی یا چینی، در درک متقابل از مفاهیم پیچیده‌ی هستی‌شناختیِ (ontological concepts) مورد قبول طرف مقابل دچار مشکل هستند، همان گونه که زبان‌های شان به شدت متفاوت است. این در حالی است که یک مسلمان در مقابل یک یهودی، یا یک چینی در برابر یک جاپانی چنین نیست، و بنا به تشابه چارچوب‌های کلان هستی‌شناختی‌شان راه‌های گفتگو و تفاهم میان‌شان گشوده است.

اگر مسلمانی، فرضاً، بخواهد یک بودایی جاپانی را دعوت به اسلام کند، و همان شکل و کلیشه‌ای را که از اسلام در بستر تاریخ شکل گرفته و افراز شده است به وی عرضه کند، به سختی ممکن است که مورد پذیرش او قرار بگیرد، زیرا زبان مشترکِ جهان‌شناختی در میان آنان مفقود است. مثل این که کسی دو سیستم کامپیوتری کاملاً متفاوت را با هم وصل کند و توقع داشته باشد که به راحتی با هم ارتباط برقرار کنند. به همان اندازه که درک سخن و پیام مسلمان برای آن بودایی دشوار است، درک آن بودایی نیز برای مسلمان دشواری دارد.

در این‌جا، مسلمان قبل از این‌که تصمیم بگیرد که شخص متعلق به چنان فرهنگی را به اسلام دعوت کند، و اگر دعوت را نپذیرفت با او به دشمنی برخیزد، اول باید تلاش کند که جهان‌نگری خاص او را برای خود قابل فهم بسازد تا ببیند که آیا اساساً آن شخص کافر هست یا نه. اگر اعتقادات جهان‌شناختی آن بودایی را از صورت کلیشه‌ای و فرم بیرونی جدا کنیم و به جوهره‌ی ژرف آن برسیم شاید ببینیم که او به جوهره‌ی ژرف آن‌چه اسلام می‌گوید نزدیکتر از بسیاری از مسلمانان باشد، به این معنا که مثلاً جهان را بی‌معنا و پوچ نمی‌داند، و به تعبیر قرآن او به زبان حال می‌گوید: “ربنا ما خلقت هذا باطلا” (سوره آل عمران: 191) و نیرویی متعالی را در چرخش منظم این جهان حاضر و جاری می‌‌یابد، و به مقتضای این باور که دوری گزیدن از آزاررسانی به مخلوقات و هستنده‌ها و همچنان کمر بستن به کارهای مفید است، عمل می‌کند. در آن صورت چگونه ممکن است چنین کسی در ردیف کافر قرار بگیرد؟ او هیچ تعمدی در نپذیرفتن حقیقت و زیر پا نهادن آن ندارد، و منکر هیچ حقیقتی به صورت آگاهانه نیست، بلکه برای رسیدن به حقیقت تلاش می‌ورزد، و تصور می‌کند که هیچ سرچشمه‌ای برای وصل شدن به حقیقت بهتر از درون و باطن آدمی نیست، و برای این هدف ریاضت می‌کشد، اما به علت تفاوت ماهوی فرهنگی که در آن رشد یافته است، از درک مفاهیم متعلق به سپهر فرهنگی دیگر عاجز است و برایش قناعت بخش معلوم نمی‌شود.

اگر از موضوع باورها بگذریم، به لحاظ عملی، انسان‌ها عادتاً هم اعمال نیک انجام می‌دهند و هم اعمال بد، به حکم سرشتی که قرآن مجید اشاره کرده است: “فألهمها فجورها و تقواها” (سوره شمس: هم‌چنان‌که ارتکاب اعمال ناروای از جنس کفر مانع وجود اعمال نیکوی از جنس ایمان نمی‌شود، وجود ایمان مانع ارتکاب کفر جزئی نمی‌گردد، و هر انسان درجاتی از کفر و ایمان را همزمان با خود حمل می‌کند. تنها کفر کامل و ایمان کامل است که با هم قابل جمع نیستند، و این به ندرت اتفاق می‌افتد. یعنی به ندرت کسی را می‌توان یافت که در تمام زنده‌گی دروغی نگوید، به خاطر خودخواهی‌اش به خشم نیاید، هیچ انسان یا حیوانی را نیازارد و.. هر گاه کفر کامل در وجود کسی اتفاق افتاد حق داریم که او را رسماً کافر بخوانيم، اما چون‌که تشخيص چنين کاري مستلزم اشراف بر مراحل باطني وجود اوست اين کار براي ناظر بيروني دشوار است. پس بهتر است، و بلکه لازم است، از اساس دريچه‌ي تکفير را گِل بگيريم و از صادر کردن حکم قطعي به کفر کسي خودداري کنيم و داوري در اين باب را به خداي عليم و حکيم بگذاريم تا در روز قيامت خودش در ميان بنده‌گانش داوري کند.

ديدگاه من در اين زمينه بسيار نزديک به ديدگاه مرحوم علامه احمد مفتي زاده، از دانشمندان فقيد کردستان، و از مجتهدان شافعي مذهب آن ديار است. ايشان نيز به اين باور بود که در عصر حاضر ما به غير مسلمانان نمي‌توانيم کافر بگوييم، زيرا از نظر ايشان کفر فقط وقتي تحقق پيدا مي‌کند که حقيقت دين به شيوه‌ي درستي به مردم عرضه گردد، و دعوت کننده‌گان به دين مانند پيامبر اسلام خودشان اسوه حسنه باشند، و روش دعوت شان مبتني بر حکمت و موعظه حسنه و جدال باللتي احسن باشد، و براي طرف مقابل هيچ ابهام و اشکالي باقي نماند و پس از آشکاره‌گي تمام و کمالِ حقيقتِ دين، آنان به صورت آزادانه و آگاهانه با آن به ستيزه و دشمني برخيزند. از نظر ايشان شرايط تحقق چنان وضعيتي در عصر حاضر فراهم نيست، و از اين رو ما نمي‌توانيم غير مسلمانان را کافر بخوانيم، و حتي جنگ آنان با مسلمانان را جنگ ايمان و کفر تلقي کنيم، بلکه اين نوع جنگ‌ها جنگ مسلمانان و غير مسلمانان است که با انگيزه‌هاي سياسي و اقتصادي انجام مي‌شود. (علامه کاک احمد مفتي زاده، ايمان و کفر، وبسايت مجاهد کورد، تاريخ 25جولاي 2012)

ممکن است رويکرد من در تحليل اين موضوع با رويکرد مرحوم مفتي زاده تا حدي تفاوت داشته باشد، اما نتايجي که به آن مي‌رسيم شبيه هم است، و در هر حالت مبناي چنين تحليلي مبنايي اخلاقي است، به اين معنا که خداوند را به حيث ذاتي عادل و منزه از هر گونه ستم و بي‌انصافي مي‌دانيم، و معتقديم که احکام سنگين متعلق به کفر و کافران که در قرآن مجيد آمده است تنها بر افراد و جماعت‌هايي صدق مي‌کند که در زمان حيات پيامبر اسلام هيچ عذري در فهم حقيقت و در قبول آن نداشته‌اند. بقيه‌ي انسان‌ها متعلق به هر دين و آييني که باشند از چنين احکامي مبرا هستند.

از منظر اخلاقي، هم‌چنان‌که ما از پدر و مادري مسلمان به دنيا آمده و به شکل ميراثي داراي اين دين شده‌ايم، غير مسلمانان نيز از پدر و مادري هندو، بودايي، زرتشتي، و غيره به دنيا آمده و دين‌شان را به ارث برده‌اند، و در وضعيت عملي تفاوت چنداني با ما ندارند. ما هم اگر در خانواده‌اي غير مسلمان به دنيا مي‌آمديم قطعا دنبال همان راه و رسمي مي‌رفتيم که به ما به ميراث رسيده بود. هم مسلمانيِ ما و هم نامسلمانيِ ديگران معلول علل متعددي است، و بايد عذر ديگران را درک کنيم، و غير اخلاقي است که رفتن به دنبال دين موروثي را براي خود بپسنديم و براي ديگران ناپسند بدانيم. در عرصه‌ي عملي، نه مسلمانان سراپا بي‌عيب‌اند و نه نامسلمانان سراپا عيب، بلکه هر دو گروه هم کارهاي خوب فراواني کرده‌اند و مي‌کنند و هم هر دو خطاهاي فراواني داشته‌اند و دارند. حتي از نظر اخلاقي، برخي جوامع غير مسلمان، مثلاً جاپان، بر بسياري از جوامع اسلامي برتري دارند.

بر اين بيفزاييم که از منظر علم دين شناسي تطبيقي/مقايسه‌اي (Comparative Religion) و نيز تاريخ اديان، مفهوم کفر و تکفير به گونه‌اي که ما مي شناسيم و مي‌فهميم، مفهومي توراتي است که از فرهنگ يهود آمده، و وسيله‌اي براي تماميت خواهي بوده است. پيش از آن تعدد اديان وجود داشته و پديده‌اي پذيرفتني به شمار مي‌رفته است، و اگر بگو مگويي در اين باب بوده است، حد اکثر در محدوده‌ي خطا و صواب يا درست و نادرست بوده است نه در سطح تکفير و پيامدهاي آن. احکام تند و آتشين در برابر مخالفان اعتقادي از دوران ديانت يهودي شروع شده و ديانت مبتني بر کين و نفرت از طريق آنان به ملل ديگر سرايت کرده است. امروزه برخي از دانشمندان يهودي نيز شروع به تجديد نظر کرده‌اند چراکه چنين موضعي به هيچ صورت قابل دفاع اخلاقي نيست. در ميان پيروان اديان ديگر هم تلاش‌هايي اصلاحي براي هم‌تراز کردن آموزه‌هاي ديني‌شان با موازين اخلاقي در جريان است. رهايي از چنبره‌ي کين و نفرتِ ديني و گشوده‌گي در برابر بنده‌گان خدا، و داشتن حسن ظن به عاقبت آنان، امري اخلاقي و خردپسند است. نبايد همه‌ي شوق ما معطوف به اين باشد که اکثريت انسان‌ها به دوزخ بروند و براي ابد گرفتار زندگي جهنمي شوند.

نتيجه گيري:

اگر ما مسلمانان موفق شويم در کليدواژه‌هاي بنياديني مانند ايمان و کفر تجديد نظر کنيم، و دو باره به عصر نزول قرآن برگرديم، و ديگر رسوبات کلامي را که در اين زمينه در بستر تاريخ و در اثر کشمکش‌هاي سياسي و فرهنگي و فرقه‌اي به وجود آمده است کنار بگذاريم، از يک تنگناي بزرگ اخلاقي و بلکه يک تنگناي بزرگ فرهنگي عبور خواهيم کرد، و در آن صورت تعامل ما با دنيا بر مبناي منافقت نخواهد بود، بلکه مي‌توانيم صادقانه با خانواده‌ي بشري وارد همکاري شويم و نقش مثبتي در دنياي امروز براي خود تعريف کنيم. بدون آن، از يک سو ناچاريم با کشورهاي مختلف جهان، از هند و چين تا کوريا  و جاپان، و از اروپا و افريقا تا امريکا و استراليا در تعامل باشيم، و همزمان آنان را کافر، دشمنان خدا، رانده شده از درگاه الهي، و مساوي با حيوانات و چارپايان تصور کنيم، اما در ظاهر وانمود کنيم که با هم همکاري متقابل داريم و به فرهنگ‌شان احترام مي‌گذاريم و به مشارکت با آنان در اين دهکده جهاني خرسنديم. اين تناقض و دوگانه‌گي در کار ما خلاف ارزش‌هاي اخلاقي اسلام و منافي تمام ارزش‌هاي اخلاقي جهان‌شمول است و ما را در تنگناي تمدني سختي قرار داده است. پاره‌اي از غير مسلمانان هم آگاهي دارند که ما آنان را کافر و دشمن خدا مي‌دانيم ولي در وقت تعامل با آنان به چيز ديگري تظاهر مي‌کنيم. عبور از اين گردنه‌ي صعب العبور نيازمند بازنگري در تعريف اين کليدواژه‌ها و بازگشت به موضع قرآن در عصر نزول آن است. البته اين‌که غير مسلمانان را کافر نخوانيم به معناي تاييد کامل اعتقادات و ديانت‌هاي آنان نيست. داوري در باره‌ي درستي و نادرستي اعتقادات موضوع جداگانه‌اي است، ولي تفاوت بسيار بزرگي است ميان خطا دانستن يک عقيده تا کافر دانستن صاحب آن.

دو کتاب را براي مطالعه در اين باب توصيه مي‌کنم، يکي براي آشنايي بهتر با مفهوم ايمان و کفر، با عنوان: مفهوم ايمان در کلام اسلامي، از توشيهيکو ايزوتسو، ترجمه زهرا پورسينا، و ديگري براي آشنايي با اديان بزرگ و عرصه‌هاي شباهت‌ و تفاوت آن‌ها، با عنوان: ساحت‌هاي معنوي اديان جهان، نوشته هانس کونگ، ترجمه حسن قنبري.

انتقادهايي را که در اين زمينه مستدل و روشمند مطرح شود با جبين گشاده استقبال مي‌کنم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
رفتن به نوار ابزار