اندیشه و شناخت

زنده‌گی در قمار می گذرد

مهدی سرباز

 

در برنامه‌ي ديشب، من سخنراني کوتاهي داشتم در اين مورد که در چنين زمانه‌ي دهشتناکي که فقر و کشتار و ظلمت، جهان و بخصوص افغانستان را بلعيده، نوشتن شعر چه ارزشي دارد؟ آن‌هم در جغرافيايي چون افغانستان که اکثر مردمش زير خط فقر به سر مي‌برند و وحشت و مرگ تمام آن را فرا گرفته‌است. و تمامي اين‌ها گواهي مي‌دهند که ما به راستي شکست خورده‌ايم ما و کل بشريت شکست خورده است. وقتي که 99 درصد ثروت کل ساکنان زمين در دست کم‌تر از يک درصد ساکنان آن است. وقتي که کشورها بيشترين درآمدشان را از فروش جنگ‌افزارها به دست مي‌آورند وقتي ميليون‌ها آوره و گرسنه و بي‌خانمان داريم… نوشتن شعر چه ارزشي دارد و يک شاعر به عنوان يک نويسنده و نويسنده به عنوان ذهن بيدار جامعه وقتي چون اخوان مي‌گويد:

«گويدم «بنويس و راحت شوـ» به رمز

تو عجب ديوانه و خودکامهاي» 

در دوران اين شکست دهشتناک اين به رمز راحت شدن چه ارزشي دارد؟ و آيا نمي‌توان چنان که سارتر معتقد بود وظيفه شاعر را افشاي اين شکست دانست. من فکر مي‌کنم عفيف باختري به معني دقيق کلمه اين شکست را بر عهده گرفت؛ افشاي اين شکست را و اين قماري بود که او زنده‌گي‌اش را صرف آن کرد. براي بيشتر روشن شدن اين موضوع قسمتي از مقدمه‌اي را که بر کليات او نوشته‌ام اين‌جا مي‌گذارم:

«…ماهيت زنده‌گي عفيف باختري و شعر او چون افسانه‌ي سيزيف بر اساس شکستي پي‌درپي، اما آگاهانه، بنا شده است. ماهيتي که بعضي آن را نهليستي دانسته‌ و عده‌اي ديگر برداشتي انزواطلبانه از شعر و شاعرش عنوان کرده‌اند. اما چنين زنده‌گي‌اي که بر اساس شکستي آگاهانه پي‌ريزي مي‌شود، تنها از يک شاعر بر‌مي‌آيد. در زمانه‌اي که از دو روي واقعيت که شکست و پيروزي است، بسياري مي‌کوشند پيروزي را به رخ مردم بکشند، شاعر همه‌ي توانش‌ را مي‌گذارد تا شکست‌ها را نشان دهد. آن ‌هم «در جامعه‌اي که کاملاً متشکل يا متدين باشد‌، هر شکستي که پيش آيد يا دولت آن را مي‌پوشاند يا مذهب آن را در خود حل مي‌کند؛ در اجتماع نابه‌سامان و بي‌مذهب دموکراسي‌هاي ما وظيفه‌ي شعر است که شکست را بر گردن بگيرد و آن را در خود تحليل ببرد.» (سارتر، 1396: 77) و «البته غرض شاعر آن نيست که شکست و تباهي را خودسرانه وارد سير جهان کند. حقيقت اين است که چشم او فقط شکست و تباهي را مي‌بيند.» (همان: 73) و «حکم شعر حکم بازي‌اي است که در آن هر که باخت، برنده است. و شاعر اصيل کسي است که شکست را حتي به بهاي جان خود مي‌خرد تا برنده شود.» (همان: 77)

براي همين است که وقتي با چشمان عفيف باختري به شهر نگاه کنيد، ساختمان‌هاي بلند و نورهاي رنگا‌رنگ را نمي‌بينيد، بلکه شهري را مي‌بيند که از درد به خود مي‌پيچد:

شهر از درد به خود ميپيچد

درد هر کس به خودش مربوط است

زماني که رهبران جامعه پيروزي‌شان را با دادن مدال جشن مي‌گيرند و به آن افتخار مي‌کنند، عفيف باختري سربازي را به شما نشان مي‌دهد که جز هيچ و نبود شدن از او نمانده است و اين وارد کردن خودسرانه‌ي «شکست و تباهي» در سير جهان نيست، بلکه حقيقتي است که لاپوشاني شده:

مردي که جبهه رفت و پس آمد به افتخار

سرباز مردهيي است که آورده يک مدال

«شاعر به شکست کلي اقدامات بشري اطمينان دارد و شيوه‌اي اختيار مي‌کند تا خود در زنده‌گي شکست بخورد، براي اين‌که با شکست فردي خود بر شکست عمومي بشر گواهي بدهد.» (همان)

‌عفيف باختري نه‌تنها در شعر، بلکه در زنده‌گي خويش نيز چنين شکستي را با جان و دل پذيرفت و متقبل شد و با افتخار پذيرفت که جزو قشر فرودست جامعه باشد. اما براي رسيدن به امتيازهايي که از خون ديگران به دست آمده، در صف رجاله‌هاي زمانه‌ي خويش نباشد. و براي همين در زماني که بسياري از نويسنده‌گان هم‌دوره‌اش با وصل شدن به حلقه‌ي قدرت از امتيازهاي بسياري برخوردار شدند، او با پشت پا زدن به چنين روابطي «شاعر دوچرخه‌سوار» لقب گرفت. او تمام زنده‌گي‌اش را به پاي ادبيات گذاشت تا آن روي حقيقت را نشان دهد که شکست است:

چيزي شبيه قشر فرودست جامعه است

اين قشر يخ که ميشکند زير پاي من

‌و براي همين آيينه‌اي که او مجسم مي‌کند، آيينه‌ي خيلي از ما نيز هست:

اي آنکه فرودستترين مرد زميني

امروز در آيينه چه افسردهتريني

فرداست که فرياد زني بيشتر از پيش

آنجا که بهجز سنگ فراروي نبيني

ديروز فراسويت اگر سبز شد اکنون

ديوار به ديوار به پاييز قريني

صد مشت به در کوبي و صد مشت به ديوار

يکدم نشد از دلهره آرام نشيني

سي سال شد از غصه نشد آب نگردي

صد سال شود باز همين، باز هميني

‌او آگاهانه چنين زنده‌گي‌اي را برگزيده بود. زنده‌گي‌اي که کامو آن را «خوشبخت» مي‌دانست و سارتر آن را «عين رستگاري» ‌و «برنده» شدن مي‌خواند. براي همين انتخاب آگاهانه است که او القاب «سرخ» و «سبز» را با خود بيگانه مي‌داند و مي‌گويد:

مرا به منصب و القاب سرخ و سبز چهکار؟

شما تخلصتان را بهار بگذاريد…

خوشا به حال شما و دوچرخهرانيتان

مرا به چرخ زدن روي دار بگذاريد

اما چنان که ديديد، اين آيينه فقط عفيف باختري را به ما نشان نمي‌دهد، بلکه روزگار مردمان بسياري را به تصوير مي‌کشد که ما هم يکي از آن‌ها هستيم:

من و تو هر دو گِرهايم در دو حلقهي مرگ

دو گام دورتر از من تو حلقآويزي

شکست، در شکل‌هاي گوناگون، در اشعار او موج مي‌زند. اويي که از بسياري چيزها گسست تا آن روي حقيقت را نشان دهد که شکست است:

جاييکه کس نرفته، چرا ميرويم ما؟

از خود گسسته مست، چو موجي پر از شکست

تکامل شعري عفيف باختري نتيجه‌ي تکامل انساني او بود. به گمان من شعر او در شعرهاي اخيرش به کمال خودش رسيده است؛ اين شعرها هم‌چون انساني زنده عمل مي‌کنند که تمام عواطف انساني و شرايط حاکم بر اطراف زنده‌گي او را در خود دارند:

تو را بينِ جسدها در خيابان جستوجو کردم

ردِ پاهاي گُنگت را تمامِ روز بو کردم

هوا آلودهتر ميشد، هوا تاريک شد ناگاه

حواسم را نشستم زيرِ باران شستوشو کردم

نه آبانماه… اصلاً ماهِ عقرب بود روزي که

نگاهم را شبيه نيش در چشمت فرو کردم

تو را در بين اجسادي که ميپوسند در پاييز

تمام روز گشتم، برگها را زير و رو کردم

اگر غرق است در پستي من از غرقاب اين هستي

چه چيزي آرزو کردم… چه چيزي آرزو کردم؟

او بسياري از مردمش را بين جسدها جست‌وجو کرده بود، بسياري که بين آن‌ها عزيزترين‌هاي او نيز بودند و از آن جمله يکي داوود سرمد بود. او به تکرار اين بيت سرمد را مي‌خواند:

ز خون خويش خطي ميکشم به سوي شفق

چه خوب عاشق اين سرخي سرانجامم 

انگار عفيف بيت زير را براي سرمد سروده است:

خون است مسيري که توان رفت به خورشيد

مردي که نهد گام در اين ره، کدام است؟

عفيف اين مسير را «به بهاي جان خود مي‌خرد تا برنده شود» و «عاشق اين سرخي سرانجام» مي‌شود و براي همين هرگز قلم و روحش را نمي‌فروشد تا در عين حال که خودش تکامل پيدا مي‌کند، شعرش نيز متحول گردد. شعر او اکنون خطي است ميان غزل قبل از عفيف و بعد از عفيف».

 

پ.ن1: سارتر، ژان پل (1396)، ادبيات چيست، ترجمه‌ي ابوالحسن نجفي و مصطفي رحيمي، ‌تهران: انتشارات نيلوفر.

پ.ن2: ممنون تمام دوستاني که دست‌ در دست هم دادند و چهارمين سال‌ياد عفيف باختري را گرامي داشتند، هستم. اين سومين برنامه‌اي بود که رفقاي عفيف براي يادبود او برگزار کردند. خوشحالم که در آستانه‌ي چهارمين يادبود عفيف، کليات اشعار او (زنده‌گي در قمار مي‌گذرد) را نيز با خود داشتيم. من از ته قلب ممنون دوستاني چون سهراب سلسال، فواد عظيمي، عبدالله سلاحي، فرهنگ رنجبر، محمد مايا، همايون عزيزي، نصير نيندرتال مصطفي اجود که در تمام اين برنامه‌ها زحمت اصلي را به دوش داشتند هستم، هم‌چنين ممنون نجي‌الله آريامهر، فرهاد فرهمند، مهدي نيازي و حکيم علي‌پور که در کنار دوستان ديگر در برنامه‌ي ديشب سهم چشم‌گيري داشتند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
رفتن به نوار ابزار