سرمقاله

!سرقوماندان اعلی نیز از مردم معذرت بخواهد

2017-Apr-25  || 

پس از فشارهاي زياد به ويژه کاربران شبکه هاي اجتماعي در رابطه به حادثه خونين قول اردوي شاهين در ولايت بلخ که تعداد زيادي از سربازان کشور شهيد و زخمي شدند، ديروز وزير دفاع و رييس ستاد ارتش ظاهراً استعفا دادند. اگر اين دو مقام وزارت دفاع کشور خود شان داوطلبانه استعفا داده باشند، کار با ارزشي کرده اند. زيرا در کشور ما افغانستان اساساً فرهنگ استعفا و کنار رفتن داوطلبانه رسم نيست در حالي که در برخي از کشورها، با کوچکترين حوادث ناگوار به ويژه مسايل امنيتي، مسؤولان کنار مي روند. اما در رخداد غم انگيز و مرگبار قول شاهين، نهادها و افراد ديگري هم مقصر اند که بايد استعفا بدهند و يا دست کم از مردم معذرت بخواهند و به کم کاري و ضعف شان اعتراف بدارند. رييس جمهوري کشور که همواره به سرقوماندان اعلي بودن خود افتخار مي کند بايد بپذيرد که در اين رخداد مقصر است. در روزهاي نخست همين وزير دفاع که از سوي رييس جمهور معرفي شد، در رسانه ها آگاهان نظر دادند که وي شايستگي وزارت دفاع را ندارد و نمي تواند جنگ را در کشور مديريت کند. اما رييس جمهور به اين نظريات سالم آگاهان توجه نکرد و وزير دفاع و رييس ستاد ارتش از سوي غني و عبدالله با ملاحظات سياسي و قومي گماشته شدند که نتايج آن را ديديم. به همين گونه مجلس نماينده گان، نهاد ديگري است که در قضيه قول اردوي شاهين و رخدادهاي غم انگيز و مرگبار ديگر مقصر شناخته مي شود. همين مجلس نماينده گان بود که به مسؤول


ضرورت قیام ملی در برابر طالبان!

!مسؤولان نهادهای کشفی مورد بازپرس جدی قرار بگیرند

!طرح اداره موقت واکنش در برابر انحصار قدرت

!پاکستان به عنوان کشور حامی تروریستان به جهان معرفی شود



3
H: 3°
L: -2°
Kabul
Saturday, 14 January
See 7-Day Forecast
Sun Mon Tue Wed Thu Fri
           
-9° -9° -11° -11° -12° -9°

SUBSCRIBE TO RSS

رودکی ازقصیده تا غزل و مثنوی

قصيده  از اوايل سدة چهارم تا اواخر سدة ششم  نوع شعري مسلط و رايج در شعر فارسي دري است که از شعر عرب تقليد شده است. اوج تسلط قصيده به سدة پنجم ونيمة سدة ششم هجري مي رسد.

داکتر ذبيح الله صفا در کتاب« تاريخ ادبيات در ايران»  رودکي را نخستين شاعري مي داند که قصيده را در شعر فارسي دري رايج ساخته است. او  در اين مورد مي گويد:« نخستين کسي که ساختن قصايد کامل وتمام را با تشبيب و مدح و دعا معمول کرد رودکي است وديگران درين باب همه تابع او شمرده مي شوند و او همچنان که در بسياري از ابواب شعر پيشواي گوينده گان قديم بود درين فن هم راهنماي آنان شمرده شده است.»

داکتر شميسا در کتاب انواع ادبي دررابطه به محتواي قصيده مي نويسد:«هرچند شاعراني چون ناصر خسرو به قصيده هاي مذهبي ومسعود سعد به حبسيه معروف اند؛ اما بايد به طور کلي مضمون و قصد اصلي قصيده را مدح محسوب داشت.»

مادر مي را بکرد بايد قربان

بچة او را گرفت و کرد به زندان

يگانه قصيدة مکمل باقي مانده از رودکي است که در آن تمام اجزاي يک قصيده ديده مي شود. همين شگرد قصيده سرايي رودکي در دوره هاي پسين به وسيلة شاعران ديگر دنبال شده است. چنان که در سده هاي پنجم و ششم که اوج قصيده سرايي بود شاعران در ساختار قصيده هاي شان خود را مکلف به مراعات اجزاي چهار گانة آن مي دانستند.

رودکي و غزل

غزل نيز به مفهوم دقيق کلمه با رودکي آغاز شده و به بالنده گي رسيده است. چنين است که او را استاد غزل خوانده اند. عنصري ملک الشعراي دربار سلطان محمود  حسرت مي خورد که غزل هاي او چنان غزل هاي رودکي نيکونيست و آرزو دارد که چنان بسرايد که رودکي مي سرايد.

غزل رودکي وار نيکو بود

غزل هاي من رودکي وار نيست

اگرچه بکوشم به باريک وهم

بدين پرده اندر مرا بار نيست

استاد شجاع الدين خراساني در کتاب «از حنجرة سبز غزل»، رودکي را در غزل سرايي استاد ويگانة روزگار مي داند او مي نويسد:« استاد مسلم اين نوع در عهد ساماني رودکي است که خود علاوه بر طبع شاعري از فن موسيقي نيز علماً وعملاً بهرة کافي داشت و به نيروي اين دوقوه در ساختن غزل غنايي چندان ماهر بود که يگانة عصر خود شناخته مي شد.» شعر عنصري نيز خود توصيف رودکي در مقام استادي اوست؛ اما اين که در آن روزگار شاعران از غزل چه دريافتي داشته اند، موضوع ديگري است. بدون ترديد غزل يکي از انواع شعري عمده، مسلط و پويا در شعرفارسي دري است.

در پيوند به چگونه گي پيدايي يا منشاي آن تا هم اکنون ديدگاه واحدي وجود ندارد. شماري از پژوهشگران آن رابه اصطلاح فرزند قصيده مي دانند که در آغاز از قصيده جدا شد و بعداً در برابر آن ايستاد و گام به گام قصيده را از ميدان بيرون راند. چنان که امروز غزل با تحولاتي که پذيرفته به گونة غزل مدرن  حتا در کنار شعر آزاد عروضي وشعر بي وزن راه مي زند. داکتر سروش شميسا در کتاب« انواع ادبي» غزل را همان تغزل جدا شده از قصيده مي داند. او در اين کتاب مي نويسد:« غزل، درقرن ششم که در ارکان قصيده خللي وارد شده بود پا گرفت و به اصطلاح نوع مخاصم يامقابل Counter-genre  شد و درقرن هفتم قصيده را به عقب راند وخود قالب رايج ومسلط شعر فارسي گرديد. ممدوح رفته بود و معشوق آمده بود.» به باور او غزل هاي نخستين شباهت تامي به تغزل دارند. با اين حال او فرق غزل با تغزل را يکي در مقام معشوق وديگري درلحن شعر مي داند از نظرشميسا « لحن تغزلات شاد ولحن غزل غمگينانه است. تغزل برون گرايانه وغزل درونگرايانه است. زبان تغزل به سبک خراساني وزبان غزل مشتمل بر خصوصيات سبک عراقي است . تغزل حماسي وغزل غنايي است.» بر بنياد ديدگاه شماري از محققان ، غزل هيچگاهي به گونة يک قالب مستقل وجود نداشته؛ بلکه همان تغزل قصيده بوده  که بعداً خود را از آن جدا ساخته است. اگر چنين ديدگاهي را بپذيريم پس شعر عنصري را چگونه مي توانيم توجيه کنيم. براساس شعر عنصري غزل فارسي دري در وجود رودکي شاعر سال هاي ميانة سدة سوم و اوايل سدة چهارم به چنان رسيده بود که عنصري را بر آن داشت تا  به تحسين و ستايش رودکي برخيزد.

يعني غزل پيش از سدة پنجم ، ششم و هفتم وجود داشت. به زبان ديگر غزل از همان سدة سوم و چهارم به گونة يک قالب مستقل پديد آمد رشد کرد و به يک نوع ادبي مسلط و فرا گير بدل شد.

يکي  از دلايلي که محققاني مي پندارند غزل از قصيده جدا شده است کار برد تخلص شاعر درمقطع شعر است.آن ها مي گويند که شاعران قصيده سرا در آن روزگار قصيده را قالب مناسبي براي ممدوحان خود يافته بودند و در توصيف ممدوح بيشتر از قصيده استفاده مي کردند، آنها قصيده را با تغزل  يا تشبيب آغاز مي کردند و بعد با آوردن تخلص خود مي رسيدند به توصيف ممدوح. بر اساس نظرية جدايي غزل از قصيده همين تخلصي که امروزه در پايان غزل مي آيد در حقيقت همان تخلص پاياني بخش تشبيب قصده است.

شجاع خراساني در کتاب« حنجرة سبز غزل» در پيوند به چگونه گي غزل آن روزگار مي نويسد:« غزل از ابتدا تا سدة پنجم مقطعات چند بيتي بوده است مستقل و جدا از قصيده ومشتمل بر فنون عشقيات به طوري که علاوه بر وزن عروضي داراي وزن ايقاعي هم بوده، يعني با الحان و نغمات موسيقي نيز همآهنگي داشته است و آن را درجشن ها و مجالس بزم و شادماني با ساز و آواز مي خوانده اند.»

البته بحث تغزل و غزل بحث گسترده دامني است که اين جا مورد بحث ما نيست. در اين ميان ديد گاه ديگري نيز وجود دارد و آن اين است که هردو نظر بالا در آن مطرح مي شود گويي نظر سوم تلفيق آن دو نظر پشين است. يعني غزل  از همان آغاز  چنان انواع ديگر شعري وجود داشته و بعداً با جدا شدن بخش تشبيب قصيده  دامنة آن گسترش بيشتري پيدا کرد.

اگر در آغاز غزل قالبي بود براي بيان موضوعات عاشقانه، حديث نفس شاعر و توصيفي بود براي معشوق؛ اما  بعداً در غزل هاي عارفانه وصوفيانة شاعران و عارفان بزرگ چون حکيم سنايي غزنوي شيخ فريدالدين عطار، مولانا جلال الدين محمد بلخي، جاي معشوق زميني وغريزي را معشوق آسماني اشغال کرد.

حافظ اين همه را با مسايل اجتماعي در هم پيچيد و غزلي  را بامحتواي چندين بعدي پديد آورد. امروزه غزل تنها بيان عشق، عرفان و توصوف نيست؛ بلکه شاعران امروز غزل را چه از نظر زبان و چه از نظر موضوع گسترده تر ساخته اند. موضوعات روزمره، امروزه بخش بزرگ محتواي غزل مدرن فارسي دري را تکشيل مي دهد.

رودکي و مثنوي

رودکي  در مثنوي سرايي نيز از پيشوايان است. بخش بزرگ شعر هاي او که با دريغ به ما نرسيده است ،همان مثنوي هاي اوست. بزرگترين کار او در اين زمينه  نظم کليله و دمنه در قالب مثنوي است . اين که رودکي کليله و دمنه را به نظم در آورده است ترديدي وجود ندارد؛ اما اين که رودکي در کدام سال کليله را به نظم در آورده است ؛ ديد گاه هاي گوناگون وجود دارد. شماري گفته اند که رودکي به سال 320 اين کار بزرگ را انجام داده است؛ به هر حال سرايش کليله بايد پيش از سال 326، سال بر کناري ابوالفضل بلعمي از وزارت ساماني صورت گرفته باشد نه بعد از آن. براي آن که  رودکي اين کار را به ترغيب او انجام داده است و در اين هنگام رودکي هنوز در دربار بود. چند بيت از کليله و دمنه:

شب زمستان بود، کپي سرد يافت

کرمکي شب تاب ناگاهي بتافت

کپيان آتش همي پنداشتند

پشتة آتش بدو برداشتند

اين چند بيت ديگر نيز ابياتي باقي مانده از کليله و دمنه است.

تا جهان بود از سر مردم فراز

کس نبود از راز دانش بي نياز

مردمان بخرد اندر هر زمان

راز دانش را به هر گونه زبان

گرد کردند وگرامي داشتند

تا به سنگ اندر همي بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشنست

وزهمه بد بر تن تو جوشنست

شايد اين معروف ترين بيتي است که از کليله به ما رسيده و به سبب محتواي بزرگي که دارد در ميان مردم  به نوع مثل ساير بدل شده است.

هر که نامخت از گذشت روزگار

هيج ناموزد زهيچ آموزگار

مثنوي يکي از قالب هاي خاصي شعرفارسي دري است. در شعر عرب رواج  چنداني نداشته است. به قول داکترشميسا نخستين کسي که در عربي مثنوي
(مزدوج) سروده  بشار بن برد است.اگر شعر فارسي دري از همان سده هاي سوم وچهارم تا به امروز از نظر کاربرد قالب بررسي شود ديده مي شود که بخش اعظم و چشمگير اين شعر را  قصيده، غزل و مثنوي تشکيل مي دهد. شماري از بزرگترين شاهکارهاي شعري فارسي دري در قالب مثنوي سروده شده اند. در شعر فارسي از مثنوي بيشتر در داستان سرايي استفاده شده است. گاهي اين داستان ها حماسي اند، گاهي غنايي و گاهي هم براي بيان  موضوعات  تعليمي و صوفيانه به کار رفته است. رودکي نيز عمدتاً از مثنوي در جهت بيان منظوم داستان ها و موضوعات تعليمي استفاده کرده است. داکتر ذبيح الله صفا  دررابطه به مثنوي هاي رودکي به استناد« شرح احوال و آثار رودکي» نوشتة سعيد نفيسي  در کتاب « تاريخ ادبيات در ايران» چنين مي نويسد:« رودکي غير از منظومة کليله و دمنه مثنوي هاي ديگري نيزداشت و از آن جمله است يک مثنوي به بحر متقارب( فعولن فعولن فعولن فعولن) ويک مثنوي به بحرخفيف(فاعلاتن مفاعلن فعلن) ويک مثنوي به بحر هزج مسدس(مفاعيلن مفاعيلن مفاعيل) و يک مثنوي ديگر به بحر سريع (مفتعلن مفتعلن فاعلات) که از همه ابيات پراکنده يي در دست داريم.»

نوع ديگري که رودکي بيشتر به آن توجه داشته است، رباعي است. رباعيات او بيشتر محتواي عاشقانه دارد و به مقايسة قصايد و غزل هايش تصاوير در آنها از سهم ذهني بيشتري بر خوردار است. در رباعي هاي او تشبيهات بيشتر انتزاعي شده است. از همين سبب شماري از محققان با مقايسة صور خيال در شعر هاي ديگر او،  انتساب پاره يي از اين رباعيات به رودکي را قابل ترديد دانسته اند. اين که رودکي سخنوري بوده است با طبع دريا وار، همه گان متفق القول اند.  گويي رودکي يک تنه مي خواسته است تا تمام انواع شعر فارسي دري را به پخته گي  و کمال برساند. از همين جهت نه تنها برابر با چندين شاعر  شعر سروده؛ بلکه در هر شعر و در هر بيتي خواسته است تا يک پيام انساني به ديگران، از خود به يادگار بگذارد. رشيدي سمرقندي مي گويد که او شعر هاي رودکي را برشمرده  که يک ميليون سه صد هزار بيت بوده است. چنين است  که از قول عوفي گفته شده است که شعر هاي او به صد دفتر مي رسيده است. اين هم شعر رشيدي سمرقندي:

 گرسري آيد به عالم کس به نيکو شاعري

رودکي را بر سر آن شاعران زيبد  سري

شعر او را بر شمردم سيزده ره صد هزار

هم فزون آيد اگر چونان که بايد بشمري

 اين گفتة رشيدي را که  رودکي  يک ميليون و سه صد هزار بيت سروده است، اگر مبالغة  بزرگ هم بدانيم بازهم مي توان به اين نتيجه رسيد که رودکي شاعري بوده است، به تعبير بيدل اگر مصراعي مي خواست آغاز کند،آن مصراع مي رفت و خود را به غزل و قصيده يي بدل مي کرد. با دريغ از اين همه نگارخانة شعر به گفتة سعيد نفيسي « 1047» بيت در قالب هاي گوناگون باقي مانده است. اين امر نشان مي دهد که فارسي دري سو گمندانه يکي از بزرگترين گنجينه
 ها ي بزرگ معنوي خود را از دست داده است. از دست دادني که ديگر هيچگاهي جبران نخواهد شد. جز اين که به  تصادف و احتمالي دلشاد کنيم که شايد روزي و روزگاري  چشم پژوهشگري در کتابخانه يي  به پاره يي  وياهم به پاره هايي از اين  نگارخانه بزرگ  بيفتد و ما را آگاهي دهد و به تما شا فرا خواند!

به تعبير ديگر مي توان گفت که دست سياه حوادث آن خم جوشان معرفت را چنان فرو ريخت که جز قطره هاي چندي در آن بر جاي نماند؛ با اين همه عطر گواراي همين قطره هاي بر جا مانده  هنوز در کران تا کران  حوزة شکوهمند پارسي دري  مي پيچد، مرزها را در مي نوردد ، جان ها را نوازش مي دهد و دل ها را با هم پيوند مي زند. اين بحث را با رثاي  يکي از شاعران همروزگار او به پايان مي آوريم:

رودکي رفت و ماند حکمت وي

مي بريزد  نريزد از وي بوي

شاعرت  کو کنون که شاعر رفت

نبود نيز جاودانه چنوي

خون گشت آب چشم از غم وي

زاندهش موم گشت آهن و روي

نالة من نگر شگفت مدار

شو به شب زار زار نال بر اوي

چند جويي چنو نيابي باز

از چنو در زمانه دست بشوي


صفحه فرهنگ وهنر

یک ضایعه فرهنگی

2017-Apr-25 || 

با تأسف اطلاع حاصل شد که محمدداوود عبدالرحيم زي، ژورناليست موفق و ورزيده روزنامه کابل تايمز ديروز دوشنبه چهارم ثور نسبت مريضي ايکه عايد حالش بود داعي اجل را لبيک گفت. زنده ياد محمد داوود عبدالرحيم زي به مثابه يک ژورناليست نخبه در روزنامه هاي دولتي کشور قلم مي زد و کار رسمي وي تا آخرين روز زنده گي در روزنامه کابل تايمز بود. ژورناليستان و دست اندرکاران روزنامه آرمان ملي مرگ اين هم مسلک خويش را يک ضايعه فرهنگي خوانده، براي بازمانده گان ...

مصـیـبت دینـی کشـورهای اســلامی بازار فــروش اسلحــه دنیاســت

2017-Apr-24 ||  رسول "قرلق"

     شايد کسي و يا کساني بر اين نوشته هايم خرده گيري کنند و يا هم حرف هاي تندي بزنند، ولي متأسفانه واقعيت تلخي است که ما درين عصر با آن شديداً روبرو هستيم. در مقابل اين عملکرد ها چه دفاعيه ي داريم؟ به نظر من هيچ! جز آن که بگوئيم ما همانند آنها فکر نمي کنيم و يا اين که آنها تند روان متعصب هستند. آيا حرف ديگري براي گفتن داريم؟؟ خوب اين در ميان ما مسلمان ها! اما در مقابل يهود و نصاري و اديان ديگر و جهان بشريت چه برهاني خواهيم داشت؟ و چگونه مي توانيم  ازين عملکردها دفاع کنيم؟ و چگونه مي توانيم حقيقت دين خود را بر آنها عرضه کنيم؟ چون ديگر آنها فرصت مطالعه و تدقيق را ندارند و دين ما را از عملکرد ما مي سنجند. کي مي توانيم به گوش تک تک آنها برسانيم که دين ما جدا از عملکرد ماست؟ رسانه ي جهاني قوي اي نيز در اختيار نداريم تا با اساليب نيکو به تبليغ دين بپردازد و حالانکه رسانه...

مصـیـبت دینـی

2017-Apr-23 ||  غلام رسول "قرلق"

دشمنان اسلام برای کشتن مسلمان‌ها، سنی و شعیه بودن را بهانه قرار داده اند (اللهم لا تجعل مصيبتنا في ديننا) "بار الها! مصيبت (ماتم) ما را در دين ما مگذار". دعاي ماثوري‌که از پيامبر (ص)روايت شده و گويا حال امتش را پيش از واقع شدن مصيبت هاي نکبت بار و خجل آور پيشبيني مي‌کرده و يا اين‌که از طريق وحي مي‌دانسته است.    از خلال تعمق و پژوهش در زنده‌گي اصحاب و ياران پيامبر (ص)چنين بر مي‌آيد که در زمان حيات پيامبر (ص)نشانه هايي از ماجراهاي مصيبت‌بار به طور خيلي ظريف و خفيف موجود بوده و حضور آن‌حضرت (ص) در ميان اصحاب باعث فروکش نمودن و خاموش بودن آنها مي شده است که از آن‌جمله مي‌توان به نزاع اوسي ها و خزرجي ها در داخل مسجد پيغمبر (ص)ياد کرد. اوسي ها و خزرجي هاي انصاري که بعد از دشمني دو صد ساله به واسطه نور اسلام با هم دوست شده و دست از برادر کشي و جنگ ...

زبان و داد و ستد واژه گانی

2017-Apr-19 ||  پرتو نادری

نمي دانم باور مي کنيد يا نه که من در هنگام نوشتن شعر به واژه‌گان و ايجاد تصوير نمي‌انديشم، نمي‌دانم که شعر چگونه آغاز مي‌شود و در کجا پايان مي‌پذيرد. جايي مي‌رسم  و حس مي کنم که  شعر پايان يافته و من از گفتن تهي شده ام.  نوشته هايم به گفته مردم آمد دارند. حتا نوشته هاي ديگر نيز. گاهي در شبي چندين برگة کاغذ را سياه مي سازم وگاهي هم مانند آن است که ذهن من رنگ و بوي هيچ واژه‌يي را نمي‌شناسد. در چنين حالتي يا نمي توانم بنويسم، يا هم  نمي خواهم بنويسم. نخستين جمله هاي نوشته هاي من گاهي چنان شعري خود آغاز مي شوند. به زبان ديگر نوشته ها از جايي آغاز مي شوند که من پيش از آن در پيوند به آن انديشه يي نداشته ام. شعرهايم پس از سرايش کمتر از تيغ و چاقوي ويرايش زباني رنج مي کشند. گاهي چنين چيزي در حد حذف جمله‌يي ياهم جا به جايي واژه‌يي تمام مي‌شود. البته ب...

رودکی ازقصیده تا غزل و مثنوی

2017-Apr-15 ||  پرتو نادری

قصيده  از اوايل سدة چهارم تا اواخر سدة ششم  نوع شعري مسلط و رايج در شعر فارسي دري است که از شعر عرب تقليد شده است. اوج تسلط قصيده به سدة پنجم ونيمة سدة ششم هجري مي رسد. داکتر ذبيح الله صفا در کتاب« تاريخ ادبيات در ايران»  رودکي را نخستين شاعري مي داند که قصيده را در شعر فارسي دري رايج ساخته است. او  در اين مورد مي گويد:« نخستين کسي که ساختن قصايد کامل وتمام را با تشبيب و مدح و دعا معمول کرد رودکي است وديگران درين باب همه تابع او شمرده مي شوند و او همچنان که در بسياري از ابواب شعر پيشواي گوينده گان قديم بود درين فن هم راهنماي آنان شمرده شده است.» داکتر شميسا در کتاب انواع ادبي دررابطه به محتواي قصيده مي نويسد:«هرچند شاعراني چون ناصر خسرو به قصيده هاي مذهبي ومسعود سعد به حبسيه معروف اند؛ اما بايد به طور کلي مضمون و قصد اصلي قصيده را مدح محسوب داشت.&...

آيا شعر مقاومت در روزگار ما از نفس افتاده است؟ گاهي چنين پرسشي مطرح مي شود. هرکس باوري دارد؛ اما تاجايي که من مي انديشم وقتي شعر به چنان مدينة فاضله يي برسد که ديگر انسان به جاي هوا آزادي تنفس کند و اسب سپيد آرزوهاي انساني خود را رام سازد و بر آن سوار شود و بي هيچ دغدغه يي هي بتازد و بتازد و بتازد و به تعبير شاملو هر انسان براي انسان برادري باشد، نه انقلابي باشد، نه تجاوزي و آدميان خود به عاشقانه ترين شعر بدل شوند، شايد آن گاه شعر خود به داد خواهي بر خيزد که اي شاعران براي خدا اين همه داد و بي داد، اين همه سياست، اين همه دادخواهي، را بر شانه هاي من بار نکنيد که ديگر خسته شده ام، شما که بزرگترين جلوه هاي عشق، حقيقت، زيبايي و آزاده گي خود را در آيينه هاي من بازتاب مي داديد رسيده ايد به آن آرزوهاي که مي خواستيد برسيد، من بر مي گردم و در ميان اشيا و گستره گي هستي و در بومي ترين واژه گان خود را پنهان مي کنم ، شايد در ميعاد ديگر کساني آيند و مرا در ميان اشيا و هستي دوباره کشف کنند. آيا ما به چنين مدينة فاضلة خواهيم رسيد؟ من نمي توانم باور کنم. شايد اين مدينة فاضله همان بهشتي است که خداوند وعده داده است. بهشتي که ما نمي توانيم آن را بر روي زمين ايجاد کنيم. به گفته آن فيلسوف اگر انسان هم چنان گرگ انسان باقي بماند، پس هميشه چيزي به نام داد و دادگري نمي تواند به گونة مطلق آن در خاکتود زمين پديد آيد. حق و داد به مانند خط افق است، هرقدر که به آن نزديک مي شوي افق دور تر مي شود. شايد بتوان اين آرزوهاي داد خواهانة آدمي به رنگين کماني همانند کرد. تا به سوي رنگين کمان مي روي از تو دور مي شود و تو نمي تواني از آن بگذري. انسان هيچ گاهي از افق آرزوها و رنگين کمان خواسته هاي داد خواهانة خود نمي تواند بگذرد. در وضع کنوني افغانستان شعر مقاومت يا شعر پايداري چگونه نمي تواند وجود داشته باشد! آناني که مي گويند که نمي تواند وجود داشته باشد، در حقيقت درک درستي از شعر مقاومت ندارند. شعر مقاومت با گونه ها و جلوه هاي رنگارنگ در همه کشورها مي تواند وجود داشته باشد. بي عدالتي در همه جا است. حکومت ها در همه جا دروغ مي گويند. هنوز مردمان جهان به گونه يي از نظام هاي سياسي خود، از استبداد اجتماعي و سياسي رنج مي برند. وقتي شاعر معروف امريکايي لنگيستون هيوز در شعر بلند«بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود» مي گويد: بگذاريد اين وطن دوباره وطن شـــود بگذاريد دوباره همان روياهاي شود که بود. بگذاريد پيش آهنگ دشت شــــــود و در آن جا که آزاد است منزلگاهي بجويد اين وطن هرگز براي من وطن نبوده اسـت چيز ديگري نمي سرايد جز شعر پايداري.اين يک سرودة بلند شاعر است، شاعري گويا از دارالخلافة دموکراسي. او در آن جا از بي عدالتي، تبعيض نژادي و ستم طبقاتي فرياد بلند کرده است. مي خواهد به آزادي برسد و به داد اجتماعي. اين شعر مقاومت است. شعر مقاومت امريکا کشوري که بي علاقه نيست تا خود را مدينة فاضلة روي زمنين بخواند. در حالي که ما در کشوري زنده گي مي کنيم که حاکميت قانون و آن گونه که مردم مي خواهند، وجود ندارد. حکومت براساس قانون اساسي مشروعيت ندارد. مافياهاي قومي و اقتصادي ستون فقرات آن را مي سازد. منابع زير زميني آن را زورمندان تاراج مي کنند. زمين هاي دولتي و مردم تاراج مي شوند. بر زنان و دختران و کودکان تجاوز مي شود. گفته مي شود که سه ميليون تن در کشور معتاد اند. کشوري که در صدر کشورهاي توليد کنندة مواد مخدر قرار دارد. شبکه هاي گوناگون مافيايي و قاچاقچيان مواد چنان هيولايي مردم را در چنگال دارند. بر بنياد گزارش ها گماشته گان استخبارات کشورهاي غربي و همسايه به مقام هاي بلند دولتي تکيه زده اند. مردم گرسنه وبيکار اند. به بهانة مکتب هاي خيالي، معلمان خيالي، درمانگاه هاي خيالي، پوليس خيالي صدها ميليون دالر از کمک هاي جهاني تاراج مي شود. سخن نخست را زور مي گويد. دختران فروخته مي شوند. دختران قاچاق مي شوند. هر روز انفجار و انتحار و بعد فر افتادان ده ها وصدها شهروند بر روي خاک. بي عدالتي، قانون مسلط است. بر اساس گزارش ها زندان هاي خصوصي وجود دارد. آثار باستاني تاراج مي شود. جنگ جريان دارد. القاعده، داعش و طالب مردم را گروگان مي گيرند. امريکايي ها با سياست ها مزورانة شان گاهي بر نعل مي زنند و گاهي بر ميخ. خيابان ها بوي خون مي دهند. در انتخابات تقلب هاي شرم آور صورت مي گيرد. مسافران، چه زن و چه مرد و کودک سر بريده مي شوند. داعش دختران مردم را به برده‎گي جنسي مي گيرد. نهادهاي دولتي و مدني را مافياي قومي تيکه داري مي کنند. به تبعيض قومي دامن زده مي شود. دختران و زنان سنگسار مي شوند. مکتب ها و عمدتاً مکتب هاي دختران به آتش کشيده مي شوند. بيگناهان به زندان افگنده مي شوند؛ ولي دزدان دارايي هاي مردم، به مقام هاي بلند بر گزيده مي شوند.مگر در يک چنين وضعيتي شاعر مي تواند وجدان خود را در بلورخانة بي اعتنايي به خواب فراخواند! شاعري که اين همه بيداد را مي بيند و چيزي نمي گويد، شاعري است که وجدان شاعرانه ندارد. چنين شاعراني در تاريخ کم نبوده اند و هنوز هم کم نيستند. تنها آن شمار شاعراني که در برابر اين همه بيداد مي ايستند، بيچاره گي مردم را فرياد مي زند و براي آزادي دادخواهي مي کند، در برابر زور مندان مي ايستند، شاعران مقاومت اند. يک شاعر متعهد نسبت به وضعيت روزگار و زماني که در آن مي زيد احساس مسؤوليت مي کند، بايد وضعيت را بشناسد. شاعر بايد بداند که در چه زماني و در چه وضعيتي زنده گي مي کند. هيچ نيازي نيست که شاعري تصميم بگيرد که او شاعر مقاومت باشد؛ بلکه بر خورد صادقانه با وضعيت و بيان صادقانة وضعيت است که او را در شمار شاعران مقاومت قرار مي دهد. حس مسؤوليت در شاعر يک حس دروني است که او را براي سرودن شعر مقاومت بر مي انگيزد. با وجود اين وضعيت دردناک که استخوان ما را و استخوان مردم و کشور ما را مي سوزد، شعر مقاومت ما در اين سال ها بي رنگ به نظر مي آيد؛ اما ادامه دارد. شماري از شاعران نسل پيشين و شماري از شاعران جوان اين راه را ادامه مي دهند. با مسؤوليت هم ادامه مي دهند. با دريغ در شعر شماري ازشاعران نسل جوان ديده مي شود که گويي همه چيز به مرام است و خيال بلند شاعرانة آنان پيوسته بر قد و بالاي معشوقکان بال و پر مي گيرد! گويي چهار ارکان هستي وابسته به اندام برهنه معشوق است و انحناي و فراز و فرود آن. از اين سخن نبايد نتيجه گرفت من مخالف شعر عاشقانه هستم ، هرگز چنين نيست، اين جا شعر شهوت و شعر لحظه هاي شهواني است که سروده مي شود و بيداد مي کند. حالا هر نامي که ديگران برايش داده باشند باشد سرجايش! چنين شعرهايي در نهايت شعر بن بست است. غريزه خود يک نيروي پايان پذير است وبه بن بست مي رسد، وقتي موضوع شعر به بن بست مي رسد، اين خود به مفهوم بن بست شعر است. اين عاطفه، عشق، منش هاي انساني و معنويت انسان است که در شعرادامه مي يابد. ارضاي حالات رواني در شعر است که خواننده را پيوسته به دنبال شعر مي کشاند. چنين شعرهايي بيشتر به کالاي يک بار مصرف مي ماند. اگر شاعري تنها ستايش شهواني اندام زن است، امروزه بايد همه زن باره گان و آناني که بيشترينه روزها و شب هاي شان را در روسپي خانه به سر مي برند بايد بزرگترين شاعران جهان مي بودند. اساساً مي شود گفت که شمار زيادي شاعران اين روزگار بيشتر به سياره هاي از مدار رها شده مي مانند. در ميان شاعران جوان، آناني که با گونه يي از بينش هاي سياسي – اجتماعي و يک پشتيوانة قابل توجه فرهنگي و تاريخي و علمي به هستي و زنده گي نگاه کنند،شمار شان زياد نيست. بينش شماري از آنان هنوز بينش غريزي است. گويي تمام هستي در جغرافياي اندام يک زن تمام شده است. آن سوي ديگر نيز چنين! شعرمقاومت در اين سالها دغدغة اصلي شاعران جوان را نمي سازد. شماري آنان خود را بي نياز از گذشته فرهنگي – تاريخي اين سرزمين مي دانند. شاعري که تاريخ نمي داند، شاعري که گذشتة ادبيات خود را نمي داند، شاعري که هنوز به ظرفيت هاي بزرگ زباني، زبان خود آگاهي نيافته است. شاعري که تنها در امروز زنده گي مي کند، فردا را نمي بيند، شاعري که تمام افتخارش اين است که يکي چند شاعر ايراني يا غربي او را مي شناسد و شعرش در فلان سايت بيروني نشر شده است، شاعري که داشتن رابطه با مقام هاي بلند پاية دولتي برايش افتخار بزرگ است. شاعري که بوي باروت، بوي انفجار و بوي خون را احساس نمي کند. شاعري که گوشت پاره هاي مردم را بر ديوارهاي زخم خوردة شهر خود نمي بيند. شاعري فرياد هاي دختر باکره يي را که سنگ باران مي شود نمي شنود. شاعري که انبوه جواناني را که در زير پل سوخته چنان گوسفنداني کسل زده در ميان لجن، دست و پا مي زنند نمي بيند. شاعري که افتخار مي کند که چندين دوست دختر دارد. شاعري که بر مي خيزد و براي يک دختر نوجوان جوياي نام، شعر مي سرايد تا او آن شعر را به نام خود نشر کند تا در رديف شاعران جاي يابد، شاعري که شعار مي دهد ادبيات براي من مفهوم ديگري ندارد، جز اين که از آن بايد پلکاني ساخت و از آن پلکان بالا رفت و به بام خوشبختي هاي امروزين رسيد و زنده گي را بايد از بالا ديد و آن جا نوشيد و نان هاي روغني خورد. بدون ترديد هرگز و هرگز نمي توانند از شاعران مقاومت باشند. براي آن که شعر مقاومت ردايي نيست که بتوانيم آن را بر اندام هر شاعري بياويزيم. شاعرمقاومت، شاعر مسؤول است، شاعر متعهد است، شاعر آگاه و آرامانگرا است، انديشه دارد و آينده نگر است. به انسان مي انديشد، نه به قوم و طايفه، آزادي خواه است، سعادت همه گاني را مي خواهد. با استبداد دشمن است. با تجاوز دشمن است. آب خود را پف کرده نمي خورد، از مخاطره نمي ترسد. در سياست حاکم روز حل نمي شود. در ساية مافيا راه نمي زند، متکبر و از خود راضي نمي باشد. با فرودستان پيوند هاي استوار برقرار مي کند. درد را تجربه مي کند نه اين که براي درد شعر بسرايد و چيز هاي ديگر.... اميد چنين چيز هايي خط بينش شاعرانة نسل جوان ما را تشکيل دهد. ما مي رويم و شعر هاي ما چنان نقش گام هاي ما روي خط زنده گي باقي مانند، آينده گان از نقش گام هاي ما شيوة راه رفتن ما در مي يابند، داوري مي کنند. تاريخ داور سخت گير و بي گذشتي است!

2017-Apr-08 ||  پرتونادریس

آيا شعر مقاومت در روزگار ما از نفس افتاده است؟ گاهي چنين پرسشي مطرح مي شود. هرکس باوري دارد؛ اما تاجايي که من مي انديشم وقتي شعر به چنان مدينة فاضله يي برسد که ديگر انسان به جاي هوا آزادي تنفس کند و اسب سپيد آرزوهاي انساني خود را رام سازد و بر آن سوار شود و بي هيچ دغدغه يي هي بتازد و بتازد و بتازد و به تعبير شاملو هر انسان براي انسان برادري باشد، نه انقلابي باشد، نه تجاوزي و آدميان خود به عاشقانه ترين شعر بدل شوند، شايد آن گاه شعر خود به داد خواهي بر خيزد که اي شاعران براي خدا اين همه داد و بي داد، اين همه سياست، اين همه دادخواهي، را بر شانه هاي من بار نکنيد که ديگر خسته شده ام، شما که بزرگترين جلوه هاي عشق، حقيقت، زيبايي و آزاده گي خود را در آيينه هاي من  بازتاب مي داديد رسيده ايد به آن آرزوهاي که مي خواستيد برسيد، من بر مي گردم و در ميان  اشيا و گستره گي هستي  و در ب...

موسیقی ذاتاً و مطلقاً حرام نمی باشد

2017-Apr-02 ||  حجت الاسلام مصباح هراتی

روز جمعه خليل احمد يوسفي جوان خوب وديندار وآواز خوان معروف كشور بااشتراك درمسجد جامع شريف خواجه صاحب انصاردر گذر گاه شريف درشهر باستاني وتاريخي هرات اذان نماز جمعه را باصداي زيبا وصوت رسا و اهنگ خوب خويش سرداد ، و او نمازجمعه را درميان شوروشوق وگريه نماز گزاران ومردم شريف هرات ادا كرد. اشتراك وي درنماز ودرجمع مردم عزيز نماز گزار در مسجد جامع موجب خرسندي ونيزعلاقمندي آنها به وي گرديد. اما برخي ازنا آگاهان به دين وآموزه هاي ديني و نيز مردم نا آشنا به موسيقي و هنر چنين تلقي نمودندكه گوييا او با گفتن اذان درنماز جمعه شهر، تازه مسلمان شده وبه نمازشركت نموده واذان گفته است ! وآنها چنين وا نمودساختند كه اواكنون ازاعمال وكردارقبلي خويش كه ناروابوده توبه كرده است! وجمعي ديگر به عنوان آوازخوان وهنرمند نيز چنين خيال كردند كه خليل يوسفي با اين حركت خويش هنر آوازخواني را ...

جلال نورانی دیگر طنز نمی نویسد!

2017-Mar-28 ||  پرتونادری

چه دردناک است که ناگهان نگاهایت روی سطرهای می دوند و در پایان در می یابی که دوستی خاموش شده و بعد قطره قطره لغزش داغ اشک هایی را روی گونه هایت احساس می کنی. روز دوشنبه  بیست و هفتم مارچ 2017 برابر باهفتم حمل 1396 خورشیدی نگاه های من همین گونه روی سطرهای خبر خاموشی طنز نویس، نمایشنامه نویس و پژوهشگر ادبی کشور جلال نورانی دوید، چنان کودکی پا برهنه یی که از خط قوغ آتش بگذرد! روانت شاد باد! چه نا به هنگام تکاور زنده گی به آن سوی دیوار شکستۀ مرگ جهاندی! چند سال پیش در پیوند به چگونه گی طنز نویسی افغانستان چیزی نوشته بودم و این سطرها در پیوند به جایگاه طنز نویسی نورانی  شکل گرفته بودند. *** نام جلال نورانی با طنز نویسی افغانستان چنان پیوندی دارد كه اساساً نمی شود بدون نام او بحث طنز نویسی در كشور را مطرح كرد. او را می توان یكی از پایه گذاران طنز نویسی به مفهوم امروزین آن در ...

Previous   ||   Next