سرمقاله

!سرقوماندان اعلی نیز از مردم معذرت بخواهد

2017-Apr-25  || 

پس از فشارهاي زياد به ويژه کاربران شبکه هاي اجتماعي در رابطه به حادثه خونين قول اردوي شاهين در ولايت بلخ که تعداد زيادي از سربازان کشور شهيد و زخمي شدند، ديروز وزير دفاع و رييس ستاد ارتش ظاهراً استعفا دادند. اگر اين دو مقام وزارت دفاع کشور خود شان داوطلبانه استعفا داده باشند، کار با ارزشي کرده اند. زيرا در کشور ما افغانستان اساساً فرهنگ استعفا و کنار رفتن داوطلبانه رسم نيست در حالي که در برخي از کشورها، با کوچکترين حوادث ناگوار به ويژه مسايل امنيتي، مسؤولان کنار مي روند. اما در رخداد غم انگيز و مرگبار قول شاهين، نهادها و افراد ديگري هم مقصر اند که بايد استعفا بدهند و يا دست کم از مردم معذرت بخواهند و به کم کاري و ضعف شان اعتراف بدارند. رييس جمهوري کشور که همواره به سرقوماندان اعلي بودن خود افتخار مي کند بايد بپذيرد که در اين رخداد مقصر است. در روزهاي نخست همين وزير دفاع که از سوي رييس جمهور معرفي شد، در رسانه ها آگاهان نظر دادند که وي شايستگي وزارت دفاع را ندارد و نمي تواند جنگ را در کشور مديريت کند. اما رييس جمهور به اين نظريات سالم آگاهان توجه نکرد و وزير دفاع و رييس ستاد ارتش از سوي غني و عبدالله با ملاحظات سياسي و قومي گماشته شدند که نتايج آن را ديديم. به همين گونه مجلس نماينده گان، نهاد ديگري است که در قضيه قول اردوي شاهين و رخدادهاي غم انگيز و مرگبار ديگر مقصر شناخته مي شود. همين مجلس نماينده گان بود که به مسؤول


ضرورت قیام ملی در برابر طالبان!

!مسؤولان نهادهای کشفی مورد بازپرس جدی قرار بگیرند

!طرح اداره موقت واکنش در برابر انحصار قدرت

!پاکستان به عنوان کشور حامی تروریستان به جهان معرفی شود



3
H: 3°
L: -2°
Kabul
Saturday, 14 January
See 7-Day Forecast
Sun Mon Tue Wed Thu Fri
           
-9° -9° -11° -11° -12° -9°

SUBSCRIBE TO RSS

آيا شعر مقاومت در روزگار ما از نفس افتاده است؟ گاهي چنين پرسشي مطرح مي شود. هرکس باوري دارد؛ اما تاجايي که من مي انديشم وقتي شعر به چنان مدينة فاضله يي برسد که ديگر انسان به جاي هوا آزادي تنفس کند و اسب سپيد آرزوهاي انساني خود را رام سازد و بر آن سوار شود و بي هيچ دغدغه يي هي بتازد و بتازد و بتازد و به تعبير شاملو هر انسان براي انسان برادري باشد، نه انقلابي باشد، نه تجاوزي و آدميان خود به عاشقانه ترين شعر بدل شوند، شايد آن گاه شعر خود به داد خواهي بر خيزد که اي شاعران براي خدا اين همه داد و بي داد، اين همه سياست، اين همه دادخواهي، را بر شانه هاي من بار نکنيد که ديگر خسته شده ام، شما که بزرگترين جلوه هاي عشق، حقيقت، زيبايي و آزاده گي خود را در آيينه هاي من بازتاب مي داديد رسيده ايد به آن آرزوهاي که مي خواستيد برسيد، من بر مي گردم و در ميان اشيا و گستره گي هستي و در بومي ترين واژه گان خود را پنهان مي کنم ، شايد در ميعاد ديگر کساني آيند و مرا در ميان اشيا و هستي دوباره کشف کنند. آيا ما به چنين مدينة فاضلة خواهيم رسيد؟ من نمي توانم باور کنم. شايد اين مدينة فاضله همان بهشتي است که خداوند وعده داده است. بهشتي که ما نمي توانيم آن را بر روي زمين ايجاد کنيم. به گفته آن فيلسوف اگر انسان هم چنان گرگ انسان باقي بماند، پس هميشه چيزي به نام داد و دادگري نمي تواند به گونة مطلق آن در خاکتود زمين پديد آيد. حق و داد به مانند خط افق است، هرقدر که به آن نزديک مي شوي افق دور تر مي شود. شايد بتوان اين آرزوهاي داد خواهانة آدمي به رنگين کماني همانند کرد. تا به سوي رنگين کمان مي روي از تو دور مي شود و تو نمي تواني از آن بگذري. انسان هيچ گاهي از افق آرزوها و رنگين کمان خواسته هاي داد خواهانة خود نمي تواند بگذرد. در وضع کنوني افغانستان شعر مقاومت يا شعر پايداري چگونه نمي تواند وجود داشته باشد! آناني که مي گويند که نمي تواند وجود داشته باشد، در حقيقت درک درستي از شعر مقاومت ندارند. شعر مقاومت با گونه ها و جلوه هاي رنگارنگ در همه کشورها مي تواند وجود داشته باشد. بي عدالتي در همه جا است. حکومت ها در همه جا دروغ مي گويند. هنوز مردمان جهان به گونه يي از نظام هاي سياسي خود، از استبداد اجتماعي و سياسي رنج مي برند. وقتي شاعر معروف امريکايي لنگيستون هيوز در شعر بلند«بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود» مي گويد: بگذاريد اين وطن دوباره وطن شـــود بگذاريد دوباره همان روياهاي شود که بود. بگذاريد پيش آهنگ دشت شــــــود و در آن جا که آزاد است منزلگاهي بجويد اين وطن هرگز براي من وطن نبوده اسـت چيز ديگري نمي سرايد جز شعر پايداري.اين يک سرودة بلند شاعر است، شاعري گويا از دارالخلافة دموکراسي. او در آن جا از بي عدالتي، تبعيض نژادي و ستم طبقاتي فرياد بلند کرده است. مي خواهد به آزادي برسد و به داد اجتماعي. اين شعر مقاومت است. شعر مقاومت امريکا کشوري که بي علاقه نيست تا خود را مدينة فاضلة روي زمنين بخواند. در حالي که ما در کشوري زنده گي مي کنيم که حاکميت قانون و آن گونه که مردم مي خواهند، وجود ندارد. حکومت براساس قانون اساسي مشروعيت ندارد. مافياهاي قومي و اقتصادي ستون فقرات آن را مي سازد. منابع زير زميني آن را زورمندان تاراج مي کنند. زمين هاي دولتي و مردم تاراج مي شوند. بر زنان و دختران و کودکان تجاوز مي شود. گفته مي شود که سه ميليون تن در کشور معتاد اند. کشوري که در صدر کشورهاي توليد کنندة مواد مخدر قرار دارد. شبکه هاي گوناگون مافيايي و قاچاقچيان مواد چنان هيولايي مردم را در چنگال دارند. بر بنياد گزارش ها گماشته گان استخبارات کشورهاي غربي و همسايه به مقام هاي بلند دولتي تکيه زده اند. مردم گرسنه وبيکار اند. به بهانة مکتب هاي خيالي، معلمان خيالي، درمانگاه هاي خيالي، پوليس خيالي صدها ميليون دالر از کمک هاي جهاني تاراج مي شود. سخن نخست را زور مي گويد. دختران فروخته مي شوند. دختران قاچاق مي شوند. هر روز انفجار و انتحار و بعد فر افتادان ده ها وصدها شهروند بر روي خاک. بي عدالتي، قانون مسلط است. بر اساس گزارش ها زندان هاي خصوصي وجود دارد. آثار باستاني تاراج مي شود. جنگ جريان دارد. القاعده، داعش و طالب مردم را گروگان مي گيرند. امريکايي ها با سياست ها مزورانة شان گاهي بر نعل مي زنند و گاهي بر ميخ. خيابان ها بوي خون مي دهند. در انتخابات تقلب هاي شرم آور صورت مي گيرد. مسافران، چه زن و چه مرد و کودک سر بريده مي شوند. داعش دختران مردم را به برده‎گي جنسي مي گيرد. نهادهاي دولتي و مدني را مافياي قومي تيکه داري مي کنند. به تبعيض قومي دامن زده مي شود. دختران و زنان سنگسار مي شوند. مکتب ها و عمدتاً مکتب هاي دختران به آتش کشيده مي شوند. بيگناهان به زندان افگنده مي شوند؛ ولي دزدان دارايي هاي مردم، به مقام هاي بلند بر گزيده مي شوند.مگر در يک چنين وضعيتي شاعر مي تواند وجدان خود را در بلورخانة بي اعتنايي به خواب فراخواند! شاعري که اين همه بيداد را مي بيند و چيزي نمي گويد، شاعري است که وجدان شاعرانه ندارد. چنين شاعراني در تاريخ کم نبوده اند و هنوز هم کم نيستند. تنها آن شمار شاعراني که در برابر اين همه بيداد مي ايستند، بيچاره گي مردم را فرياد مي زند و براي آزادي دادخواهي مي کند، در برابر زور مندان مي ايستند، شاعران مقاومت اند. يک شاعر متعهد نسبت به وضعيت روزگار و زماني که در آن مي زيد احساس مسؤوليت مي کند، بايد وضعيت را بشناسد. شاعر بايد بداند که در چه زماني و در چه وضعيتي زنده گي مي کند. هيچ نيازي نيست که شاعري تصميم بگيرد که او شاعر مقاومت باشد؛ بلکه بر خورد صادقانه با وضعيت و بيان صادقانة وضعيت است که او را در شمار شاعران مقاومت قرار مي دهد. حس مسؤوليت در شاعر يک حس دروني است که او را براي سرودن شعر مقاومت بر مي انگيزد. با وجود اين وضعيت دردناک که استخوان ما را و استخوان مردم و کشور ما را مي سوزد، شعر مقاومت ما در اين سال ها بي رنگ به نظر مي آيد؛ اما ادامه دارد. شماري از شاعران نسل پيشين و شماري از شاعران جوان اين راه را ادامه مي دهند. با مسؤوليت هم ادامه مي دهند. با دريغ در شعر شماري ازشاعران نسل جوان ديده مي شود که گويي همه چيز به مرام است و خيال بلند شاعرانة آنان پيوسته بر قد و بالاي معشوقکان بال و پر مي گيرد! گويي چهار ارکان هستي وابسته به اندام برهنه معشوق است و انحناي و فراز و فرود آن. از اين سخن نبايد نتيجه گرفت من مخالف شعر عاشقانه هستم ، هرگز چنين نيست، اين جا شعر شهوت و شعر لحظه هاي شهواني است که سروده مي شود و بيداد مي کند. حالا هر نامي که ديگران برايش داده باشند باشد سرجايش! چنين شعرهايي در نهايت شعر بن بست است. غريزه خود يک نيروي پايان پذير است وبه بن بست مي رسد، وقتي موضوع شعر به بن بست مي رسد، اين خود به مفهوم بن بست شعر است. اين عاطفه، عشق، منش هاي انساني و معنويت انسان است که در شعرادامه مي يابد. ارضاي حالات رواني در شعر است که خواننده را پيوسته به دنبال شعر مي کشاند. چنين شعرهايي بيشتر به کالاي يک بار مصرف مي ماند. اگر شاعري تنها ستايش شهواني اندام زن است، امروزه بايد همه زن باره گان و آناني که بيشترينه روزها و شب هاي شان را در روسپي خانه به سر مي برند بايد بزرگترين شاعران جهان مي بودند. اساساً مي شود گفت که شمار زيادي شاعران اين روزگار بيشتر به سياره هاي از مدار رها شده مي مانند. در ميان شاعران جوان، آناني که با گونه يي از بينش هاي سياسي – اجتماعي و يک پشتيوانة قابل توجه فرهنگي و تاريخي و علمي به هستي و زنده گي نگاه کنند،شمار شان زياد نيست. بينش شماري از آنان هنوز بينش غريزي است. گويي تمام هستي در جغرافياي اندام يک زن تمام شده است. آن سوي ديگر نيز چنين! شعرمقاومت در اين سالها دغدغة اصلي شاعران جوان را نمي سازد. شماري آنان خود را بي نياز از گذشته فرهنگي – تاريخي اين سرزمين مي دانند. شاعري که تاريخ نمي داند، شاعري که گذشتة ادبيات خود را نمي داند، شاعري که هنوز به ظرفيت هاي بزرگ زباني، زبان خود آگاهي نيافته است. شاعري که تنها در امروز زنده گي مي کند، فردا را نمي بيند، شاعري که تمام افتخارش اين است که يکي چند شاعر ايراني يا غربي او را مي شناسد و شعرش در فلان سايت بيروني نشر شده است، شاعري که داشتن رابطه با مقام هاي بلند پاية دولتي برايش افتخار بزرگ است. شاعري که بوي باروت، بوي انفجار و بوي خون را احساس نمي کند. شاعري که گوشت پاره هاي مردم را بر ديوارهاي زخم خوردة شهر خود نمي بيند. شاعري فرياد هاي دختر باکره يي را که سنگ باران مي شود نمي شنود. شاعري که انبوه جواناني را که در زير پل سوخته چنان گوسفنداني کسل زده در ميان لجن، دست و پا مي زنند نمي بيند. شاعري که افتخار مي کند که چندين دوست دختر دارد. شاعري که بر مي خيزد و براي يک دختر نوجوان جوياي نام، شعر مي سرايد تا او آن شعر را به نام خود نشر کند تا در رديف شاعران جاي يابد، شاعري که شعار مي دهد ادبيات براي من مفهوم ديگري ندارد، جز اين که از آن بايد پلکاني ساخت و از آن پلکان بالا رفت و به بام خوشبختي هاي امروزين رسيد و زنده گي را بايد از بالا ديد و آن جا نوشيد و نان هاي روغني خورد. بدون ترديد هرگز و هرگز نمي توانند از شاعران مقاومت باشند. براي آن که شعر مقاومت ردايي نيست که بتوانيم آن را بر اندام هر شاعري بياويزيم. شاعرمقاومت، شاعر مسؤول است، شاعر متعهد است، شاعر آگاه و آرامانگرا است، انديشه دارد و آينده نگر است. به انسان مي انديشد، نه به قوم و طايفه، آزادي خواه است، سعادت همه گاني را مي خواهد. با استبداد دشمن است. با تجاوز دشمن است. آب خود را پف کرده نمي خورد، از مخاطره نمي ترسد. در سياست حاکم روز حل نمي شود. در ساية مافيا راه نمي زند، متکبر و از خود راضي نمي باشد. با فرودستان پيوند هاي استوار برقرار مي کند. درد را تجربه مي کند نه اين که براي درد شعر بسرايد و چيز هاي ديگر.... اميد چنين چيز هايي خط بينش شاعرانة نسل جوان ما را تشکيل دهد. ما مي رويم و شعر هاي ما چنان نقش گام هاي ما روي خط زنده گي باقي مانند، آينده گان از نقش گام هاي ما شيوة راه رفتن ما در مي يابند، داوري مي کنند. تاريخ داور سخت گير و بي گذشتي است!

آيا شعر مقاومت در روزگار ما از نفس افتاده است؟ گاهي چنين پرسشي مطرح مي شود. هرکس باوري دارد؛ اما تاجايي که من مي انديشم وقتي شعر به چنان مدينة فاضله يي برسد که ديگر انسان به جاي هوا آزادي تنفس کند و اسب سپيد آرزوهاي انساني خود را رام سازد و بر آن سوار شود و بي هيچ دغدغه يي هي بتازد و بتازد و بتازد و به تعبير شاملو هر انسان براي انسان برادري باشد، نه انقلابي باشد، نه تجاوزي و آدميان خود به عاشقانه ترين شعر بدل شوند، شايد آن گاه شعر خود به داد خواهي بر خيزد که اي شاعران براي خدا اين همه داد و بي داد، اين همه سياست، اين همه دادخواهي، را بر شانه هاي من بار نکنيد که ديگر خسته شده ام، شما که بزرگترين جلوه هاي عشق، حقيقت، زيبايي و آزاده گي خود را در آيينه هاي من  بازتاب مي داديد رسيده ايد به آن آرزوهاي که مي خواستيد برسيد، من بر مي گردم و در ميان  اشيا و گستره گي هستي  و در بومي ترين واژه گان خود را پنهان مي کنم ، شايد در ميعاد ديگر کساني آيند و مرا در ميان اشيا و هستي دوباره کشف کنند.

آيا ما به چنين مدينة فاضلة خواهيم رسيد؟ من نمي توانم باور کنم. شايد اين مدينة فاضله همان بهشتي است که خداوند وعده داده است. بهشتي که ما نمي توانيم آن را بر روي زمين ايجاد کنيم. به گفته آن فيلسوف اگر انسان هم چنان گرگ انسان باقي بماند، پس هميشه چيزي به نام داد و دادگري نمي تواند به گونة مطلق آن در خاکتود زمين پديد آيد.  حق و داد به مانند خط افق است، هرقدر که به آن نزديک مي شوي افق دور تر مي شود. شايد بتوان اين  آرزوهاي داد خواهانة آدمي به  رنگين کماني همانند کرد. تا به سوي رنگين کمان مي روي از تو دور مي شود و تو نمي تواني از آن بگذري. انسان هيچ گاهي از افق آرزوها و رنگين کمان خواسته هاي داد خواهانة خود نمي تواند بگذرد.

در وضع کنوني افغانستان شعر مقاومت يا شعر پايداري چگونه  نمي تواند وجود داشته باشد! آناني که مي گويند که نمي تواند وجود داشته باشد، در حقيقت درک درستي از شعر مقاومت ندارند.

شعر مقاومت با گونه ها و جلوه هاي رنگارنگ در همه کشورها مي تواند وجود داشته باشد. بي عدالتي در همه جا است. حکومت ها در همه جا دروغ مي گويند. هنوز مردمان جهان به گونه يي از نظام هاي سياسي خود، از استبداد اجتماعي و سياسي رنج مي برند. وقتي شاعر معروف امريکايي لنگيستون هيوز در شعر بلند«بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود» مي گويد:

بگذاريد اين وطن دوباره وطن شـــود

بگذاريد دوباره همان روياهاي شود که بود.

بگذاريد پيش آهنگ دشت شــــــود

و در آن جا که آزاد است منزلگاهي بجويد

اين وطن هرگز براي من وطن نبوده اسـت

چيز ديگري نمي سرايد جز شعر پايداري.اين يک سرودة بلند شاعر است، شاعري گويا از دارالخلافة دموکراسي. او در آن جا از بي عدالتي، تبعيض نژادي و ستم طبقاتي فرياد بلند کرده است. مي خواهد به آزادي برسد و به داد اجتماعي. اين شعر مقاومت است. شعر مقاومت امريکا کشوري که بي علاقه نيست تا خود را مدينة فاضلة روي زمنين بخواند. در حالي که ما در کشوري زنده گي مي کنيم که حاکميت قانون و آن گونه که مردم مي خواهند، وجود ندارد. حکومت براساس قانون اساسي مشروعيت ندارد. مافياهاي قومي و اقتصادي ستون فقرات آن را مي سازد. منابع زير زميني آن را زورمندان تاراج مي کنند. زمين هاي دولتي و مردم تاراج مي شوند. بر زنان و دختران و کودکان تجاوز مي شود. گفته مي شود که سه ميليون تن در کشور معتاد اند. کشوري که در صدر کشورهاي توليد کنندة مواد مخدر قرار دارد. شبکه هاي گوناگون مافيايي و قاچاقچيان مواد چنان هيولايي مردم را در چنگال دارند.  بر بنياد گزارش ها گماشته گان استخبارات کشورهاي غربي و همسايه به مقام هاي بلند دولتي تکيه زده اند. مردم گرسنه وبيکار اند.  به بهانة مکتب هاي خيالي، معلمان خيالي، درمانگاه هاي خيالي، پوليس خيالي صدها ميليون دالر از کمک هاي جهاني تاراج مي شود. سخن نخست را زور مي گويد. دختران فروخته مي شوند. دختران قاچاق مي شوند. هر روز انفجار و انتحار و بعد فر افتادان ده ها وصدها شهروند بر روي خاک. بي عدالتي، قانون مسلط است. بر اساس گزارش ها زندان هاي خصوصي وجود دارد.

آثار باستاني تاراج مي شود. جنگ جريان دارد. القاعده، داعش و طالب  مردم را گروگان مي گيرند. امريکايي ها با سياست ها مزورانة شان گاهي بر نعل مي زنند و گاهي بر ميخ. خيابان ها بوي خون مي دهند. در انتخابات تقلب هاي شرم آور صورت مي گيرد. مسافران، چه زن و چه مرد و کودک سر بريده مي شوند. داعش دختران مردم را به بردهگي جنسي مي گيرد. نهادهاي دولتي و مدني را مافياي قومي تيکه داري مي کنند. به تبعيض قومي دامن زده مي شود. دختران و زنان سنگسار مي شوند.

مکتب ها و عمدتاً مکتب هاي دختران به آتش کشيده مي شوند. بيگناهان به زندان افگنده مي شوند؛ ولي دزدان دارايي هاي مردم، به مقام هاي بلند بر گزيده مي شوند.مگر در يک چنين وضعيتي شاعر مي تواند وجدان خود را در بلورخانة بي اعتنايي  به خواب فراخواند! شاعري که اين همه بيداد را مي بيند و چيزي نمي گويد، شاعري است که وجدان شاعرانه ندارد.  چنين شاعراني در تاريخ کم نبوده اند و هنوز هم کم نيستند.  تنها آن شمار شاعراني که در برابر اين همه بيداد مي ايستند، بيچاره گي مردم را  فرياد مي زند و براي آزادي دادخواهي مي کند، در برابر زور مندان مي ايستند، شاعران مقاومت اند.

يک شاعر متعهد نسبت به وضعيت روزگار و زماني که در آن مي زيد احساس مسؤوليت مي کند،  بايد وضعيت را بشناسد. شاعر بايد بداند که در چه زماني  و در چه وضعيتي زنده گي مي کند. هيچ نيازي نيست که شاعري تصميم بگيرد که او شاعر مقاومت باشد؛ بلکه بر خورد صادقانه با وضعيت و بيان صادقانة وضعيت است که او را در شمار شاعران مقاومت قرار مي دهد. حس مسؤوليت در شاعر يک حس دروني است که او را براي سرودن شعر مقاومت بر مي انگيزد.

با وجود اين وضعيت دردناک که استخوان ما را و استخوان مردم و کشور ما را مي سوزد، شعر مقاومت ما در اين سال ها بي رنگ به نظر مي آيد؛ اما ادامه دارد. شماري از شاعران نسل پيشين و شماري از شاعران جوان اين راه را ادامه مي دهند. با مسؤوليت هم ادامه مي دهند. با دريغ در شعر شماري ازشاعران نسل جوان ديده مي شود که گويي همه چيز به مرام است و خيال بلند شاعرانة آنان  پيوسته بر قد و بالاي معشوقکان بال و پر مي گيرد! گويي چهار ارکان هستي وابسته به اندام برهنه معشوق است و انحناي و فراز و فرود آن. از اين سخن نبايد نتيجه گرفت من مخالف شعر عاشقانه هستم ، هرگز چنين نيست، اين جا شعر شهوت و شعر لحظه هاي شهواني است که سروده مي شود و بيداد مي کند. حالا هر نامي که ديگران برايش داده باشند باشد سرجايش!

چنين شعرهايي در نهايت شعر بن بست است. غريزه خود يک نيروي پايان پذير است وبه بن بست مي رسد، وقتي موضوع شعر به بن بست مي رسد، اين خود به مفهوم بن بست شعر است. اين عاطفه، عشق، منش هاي انساني و معنويت انسان است که در شعرادامه مي يابد. ارضاي حالات رواني در شعر است که خواننده را پيوسته به دنبال شعر مي کشاند. چنين شعرهايي  بيشتر به کالاي يک بار مصرف مي ماند. اگر شاعري تنها ستايش شهواني اندام زن است، امروزه بايد همه زن باره گان و آناني که بيشترينه روزها و شب هاي شان را در روسپي خانه به سر مي برند بايد بزرگترين شاعران جهان مي بودند.

اساساً مي شود گفت که شمار زيادي شاعران اين روزگار بيشتر به سياره هاي از مدار رها شده مي مانند. در ميان شاعران جوان، آناني که با گونه يي از بينش هاي سياسي –اجتماعي و يک پشتيوانة قابل توجه فرهنگي و تاريخي و علمي به هستي و زنده گي نگاه کنند،شمار شان زياد نيست. بينش شماري از آنان هنوز بينش غريزي است. گويي تمام هستي در جغرافياي اندام يک زن تمام شده است. آن سوي ديگر نيز چنين!

شعرمقاومت در اين سالها دغدغة  اصلي  شاعران جوان را نمي سازد. شماري آنان خود را بي نياز از گذشته فرهنگي –تاريخي اين سرزمين مي دانند. شاعري که تاريخ نمي داند، شاعري که  گذشتة ادبيات خود را نمي داند، شاعري که هنوز به ظرفيت هاي بزرگ زباني، زبان خود آگاهي نيافته است. شاعري که تنها در امروز زنده گي مي کند، فردا را نمي بيند، شاعري که تمام افتخارش اين است که  يکي چند شاعر ايراني يا غربي او را مي شناسد و شعرش در فلان سايت بيروني نشر شده است، شاعري که داشتن رابطه با مقام هاي بلند پاية دولتي برايش افتخار بزرگ است. شاعري که بوي باروت، بوي انفجار و بوي خون را احساس نمي کند. شاعري که گوشت پاره هاي مردم را بر ديوارهاي زخم خوردة شهر خود نمي بيند. شاعري  فرياد هاي دختر باکره يي را که سنگ باران مي شود نمي شنود. شاعري که انبوه جواناني را که در زير پل سوخته چنان گوسفنداني کسل زده  در ميان لجن، دست و پا مي زنند نمي بيند. شاعري که  افتخار مي کند که چندين دوست دختر دارد. شاعري که بر مي خيزد و براي يک دختر نوجوان جوياي نام، شعر مي سرايد تا او  آن شعر را به نام خود نشر کند تا در رديف شاعران جاي يابد، شاعري که شعار مي دهد ادبيات براي من مفهوم ديگري ندارد، جز اين که از آن بايد پلکاني ساخت و از آن پلکان بالا رفت و به بام خوشبختي هاي امروزين رسيد و زنده گي را بايد از بالا ديد و آن جا نوشيد و نان هاي روغني خورد. بدون ترديد هرگز و هرگز نمي توانند از شاعران مقاومت باشند.براي آن که شعر مقاومت ردايي نيست که بتوانيم آن را بر اندام هر شاعري بياويزيم. شاعرمقاومت، شاعر مسؤول است، شاعر متعهد است، شاعر آگاه و آرامانگرا است، انديشه  دارد و آينده نگر است. به انسان مي انديشد، نه به قوم و طايفه، آزادي خواه است، سعادت همه گاني را مي خواهد. با استبداد دشمن است. با تجاوز دشمن است. آب خود را پف کرده نمي خورد، از مخاطره نمي ترسد. در سياست حاکم روز حل نمي شود. در ساية مافيا راه نمي زند، متکبر و از خود راضي نمي باشد. با فرودستان پيوند هاي استوار برقرار مي کند. درد را تجربه مي کند نه اين که براي درد شعر بسرايد و چيز هاي ديگر....

اميد چنين چيز هايي خط بينش شاعرانة نسل جوان ما را تشکيل دهد. ما مي رويم و شعر هاي ما چنان نقش گام هاي ما روي خط زنده گي باقي مانند، آينده گان از نقش گام هاي ما شيوة راه رفتن ما در مي يابند، داوري مي کنند. تاريخ داور سخت گير و بي گذشتي است!


صفحه فرهنگ وهنر

یک ضایعه فرهنگی

2017-Apr-25 || 

با تأسف اطلاع حاصل شد که محمدداوود عبدالرحيم زي، ژورناليست موفق و ورزيده روزنامه کابل تايمز ديروز دوشنبه چهارم ثور نسبت مريضي ايکه عايد حالش بود داعي اجل را لبيک گفت. زنده ياد محمد داوود عبدالرحيم زي به مثابه يک ژورناليست نخبه در روزنامه هاي دولتي کشور قلم مي زد و کار رسمي وي تا آخرين روز زنده گي در روزنامه کابل تايمز بود. ژورناليستان و دست اندرکاران روزنامه آرمان ملي مرگ اين هم مسلک خويش را يک ضايعه فرهنگي خوانده، براي بازمانده گان ...

مصـیـبت دینـی کشـورهای اســلامی بازار فــروش اسلحــه دنیاســت

2017-Apr-24 ||  رسول "قرلق"

     شايد کسي و يا کساني بر اين نوشته هايم خرده گيري کنند و يا هم حرف هاي تندي بزنند، ولي متأسفانه واقعيت تلخي است که ما درين عصر با آن شديداً روبرو هستيم. در مقابل اين عملکرد ها چه دفاعيه ي داريم؟ به نظر من هيچ! جز آن که بگوئيم ما همانند آنها فکر نمي کنيم و يا اين که آنها تند روان متعصب هستند. آيا حرف ديگري براي گفتن داريم؟؟ خوب اين در ميان ما مسلمان ها! اما در مقابل يهود و نصاري و اديان ديگر و جهان بشريت چه برهاني خواهيم داشت؟ و چگونه مي توانيم  ازين عملکردها دفاع کنيم؟ و چگونه مي توانيم حقيقت دين خود را بر آنها عرضه کنيم؟ چون ديگر آنها فرصت مطالعه و تدقيق را ندارند و دين ما را از عملکرد ما مي سنجند. کي مي توانيم به گوش تک تک آنها برسانيم که دين ما جدا از عملکرد ماست؟ رسانه ي جهاني قوي اي نيز در اختيار نداريم تا با اساليب نيکو به تبليغ دين بپردازد و حالانکه رسانه...

مصـیـبت دینـی

2017-Apr-23 ||  غلام رسول "قرلق"

دشمنان اسلام برای کشتن مسلمان‌ها، سنی و شعیه بودن را بهانه قرار داده اند (اللهم لا تجعل مصيبتنا في ديننا) "بار الها! مصيبت (ماتم) ما را در دين ما مگذار". دعاي ماثوري‌که از پيامبر (ص)روايت شده و گويا حال امتش را پيش از واقع شدن مصيبت هاي نکبت بار و خجل آور پيشبيني مي‌کرده و يا اين‌که از طريق وحي مي‌دانسته است.    از خلال تعمق و پژوهش در زنده‌گي اصحاب و ياران پيامبر (ص)چنين بر مي‌آيد که در زمان حيات پيامبر (ص)نشانه هايي از ماجراهاي مصيبت‌بار به طور خيلي ظريف و خفيف موجود بوده و حضور آن‌حضرت (ص) در ميان اصحاب باعث فروکش نمودن و خاموش بودن آنها مي شده است که از آن‌جمله مي‌توان به نزاع اوسي ها و خزرجي ها در داخل مسجد پيغمبر (ص)ياد کرد. اوسي ها و خزرجي هاي انصاري که بعد از دشمني دو صد ساله به واسطه نور اسلام با هم دوست شده و دست از برادر کشي و جنگ ...

زبان و داد و ستد واژه گانی

2017-Apr-19 ||  پرتو نادری

نمي دانم باور مي کنيد يا نه که من در هنگام نوشتن شعر به واژه‌گان و ايجاد تصوير نمي‌انديشم، نمي‌دانم که شعر چگونه آغاز مي‌شود و در کجا پايان مي‌پذيرد. جايي مي‌رسم  و حس مي کنم که  شعر پايان يافته و من از گفتن تهي شده ام.  نوشته هايم به گفته مردم آمد دارند. حتا نوشته هاي ديگر نيز. گاهي در شبي چندين برگة کاغذ را سياه مي سازم وگاهي هم مانند آن است که ذهن من رنگ و بوي هيچ واژه‌يي را نمي‌شناسد. در چنين حالتي يا نمي توانم بنويسم، يا هم  نمي خواهم بنويسم. نخستين جمله هاي نوشته هاي من گاهي چنان شعري خود آغاز مي شوند. به زبان ديگر نوشته ها از جايي آغاز مي شوند که من پيش از آن در پيوند به آن انديشه يي نداشته ام. شعرهايم پس از سرايش کمتر از تيغ و چاقوي ويرايش زباني رنج مي کشند. گاهي چنين چيزي در حد حذف جمله‌يي ياهم جا به جايي واژه‌يي تمام مي‌شود. البته ب...

رودکی ازقصیده تا غزل و مثنوی

2017-Apr-15 ||  پرتو نادری

قصيده  از اوايل سدة چهارم تا اواخر سدة ششم  نوع شعري مسلط و رايج در شعر فارسي دري است که از شعر عرب تقليد شده است. اوج تسلط قصيده به سدة پنجم ونيمة سدة ششم هجري مي رسد. داکتر ذبيح الله صفا در کتاب« تاريخ ادبيات در ايران»  رودکي را نخستين شاعري مي داند که قصيده را در شعر فارسي دري رايج ساخته است. او  در اين مورد مي گويد:« نخستين کسي که ساختن قصايد کامل وتمام را با تشبيب و مدح و دعا معمول کرد رودکي است وديگران درين باب همه تابع او شمرده مي شوند و او همچنان که در بسياري از ابواب شعر پيشواي گوينده گان قديم بود درين فن هم راهنماي آنان شمرده شده است.» داکتر شميسا در کتاب انواع ادبي دررابطه به محتواي قصيده مي نويسد:«هرچند شاعراني چون ناصر خسرو به قصيده هاي مذهبي ومسعود سعد به حبسيه معروف اند؛ اما بايد به طور کلي مضمون و قصد اصلي قصيده را مدح محسوب داشت.&...

آيا شعر مقاومت در روزگار ما از نفس افتاده است؟ گاهي چنين پرسشي مطرح مي شود. هرکس باوري دارد؛ اما تاجايي که من مي انديشم وقتي شعر به چنان مدينة فاضله يي برسد که ديگر انسان به جاي هوا آزادي تنفس کند و اسب سپيد آرزوهاي انساني خود را رام سازد و بر آن سوار شود و بي هيچ دغدغه يي هي بتازد و بتازد و بتازد و به تعبير شاملو هر انسان براي انسان برادري باشد، نه انقلابي باشد، نه تجاوزي و آدميان خود به عاشقانه ترين شعر بدل شوند، شايد آن گاه شعر خود به داد خواهي بر خيزد که اي شاعران براي خدا اين همه داد و بي داد، اين همه سياست، اين همه دادخواهي، را بر شانه هاي من بار نکنيد که ديگر خسته شده ام، شما که بزرگترين جلوه هاي عشق، حقيقت، زيبايي و آزاده گي خود را در آيينه هاي من بازتاب مي داديد رسيده ايد به آن آرزوهاي که مي خواستيد برسيد، من بر مي گردم و در ميان اشيا و گستره گي هستي و در بومي ترين واژه گان خود را پنهان مي کنم ، شايد در ميعاد ديگر کساني آيند و مرا در ميان اشيا و هستي دوباره کشف کنند. آيا ما به چنين مدينة فاضلة خواهيم رسيد؟ من نمي توانم باور کنم. شايد اين مدينة فاضله همان بهشتي است که خداوند وعده داده است. بهشتي که ما نمي توانيم آن را بر روي زمين ايجاد کنيم. به گفته آن فيلسوف اگر انسان هم چنان گرگ انسان باقي بماند، پس هميشه چيزي به نام داد و دادگري نمي تواند به گونة مطلق آن در خاکتود زمين پديد آيد. حق و داد به مانند خط افق است، هرقدر که به آن نزديک مي شوي افق دور تر مي شود. شايد بتوان اين آرزوهاي داد خواهانة آدمي به رنگين کماني همانند کرد. تا به سوي رنگين کمان مي روي از تو دور مي شود و تو نمي تواني از آن بگذري. انسان هيچ گاهي از افق آرزوها و رنگين کمان خواسته هاي داد خواهانة خود نمي تواند بگذرد. در وضع کنوني افغانستان شعر مقاومت يا شعر پايداري چگونه نمي تواند وجود داشته باشد! آناني که مي گويند که نمي تواند وجود داشته باشد، در حقيقت درک درستي از شعر مقاومت ندارند. شعر مقاومت با گونه ها و جلوه هاي رنگارنگ در همه کشورها مي تواند وجود داشته باشد. بي عدالتي در همه جا است. حکومت ها در همه جا دروغ مي گويند. هنوز مردمان جهان به گونه يي از نظام هاي سياسي خود، از استبداد اجتماعي و سياسي رنج مي برند. وقتي شاعر معروف امريکايي لنگيستون هيوز در شعر بلند«بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود» مي گويد: بگذاريد اين وطن دوباره وطن شـــود بگذاريد دوباره همان روياهاي شود که بود. بگذاريد پيش آهنگ دشت شــــــود و در آن جا که آزاد است منزلگاهي بجويد اين وطن هرگز براي من وطن نبوده اسـت چيز ديگري نمي سرايد جز شعر پايداري.اين يک سرودة بلند شاعر است، شاعري گويا از دارالخلافة دموکراسي. او در آن جا از بي عدالتي، تبعيض نژادي و ستم طبقاتي فرياد بلند کرده است. مي خواهد به آزادي برسد و به داد اجتماعي. اين شعر مقاومت است. شعر مقاومت امريکا کشوري که بي علاقه نيست تا خود را مدينة فاضلة روي زمنين بخواند. در حالي که ما در کشوري زنده گي مي کنيم که حاکميت قانون و آن گونه که مردم مي خواهند، وجود ندارد. حکومت براساس قانون اساسي مشروعيت ندارد. مافياهاي قومي و اقتصادي ستون فقرات آن را مي سازد. منابع زير زميني آن را زورمندان تاراج مي کنند. زمين هاي دولتي و مردم تاراج مي شوند. بر زنان و دختران و کودکان تجاوز مي شود. گفته مي شود که سه ميليون تن در کشور معتاد اند. کشوري که در صدر کشورهاي توليد کنندة مواد مخدر قرار دارد. شبکه هاي گوناگون مافيايي و قاچاقچيان مواد چنان هيولايي مردم را در چنگال دارند. بر بنياد گزارش ها گماشته گان استخبارات کشورهاي غربي و همسايه به مقام هاي بلند دولتي تکيه زده اند. مردم گرسنه وبيکار اند. به بهانة مکتب هاي خيالي، معلمان خيالي، درمانگاه هاي خيالي، پوليس خيالي صدها ميليون دالر از کمک هاي جهاني تاراج مي شود. سخن نخست را زور مي گويد. دختران فروخته مي شوند. دختران قاچاق مي شوند. هر روز انفجار و انتحار و بعد فر افتادان ده ها وصدها شهروند بر روي خاک. بي عدالتي، قانون مسلط است. بر اساس گزارش ها زندان هاي خصوصي وجود دارد. آثار باستاني تاراج مي شود. جنگ جريان دارد. القاعده، داعش و طالب مردم را گروگان مي گيرند. امريکايي ها با سياست ها مزورانة شان گاهي بر نعل مي زنند و گاهي بر ميخ. خيابان ها بوي خون مي دهند. در انتخابات تقلب هاي شرم آور صورت مي گيرد. مسافران، چه زن و چه مرد و کودک سر بريده مي شوند. داعش دختران مردم را به برده‎گي جنسي مي گيرد. نهادهاي دولتي و مدني را مافياي قومي تيکه داري مي کنند. به تبعيض قومي دامن زده مي شود. دختران و زنان سنگسار مي شوند. مکتب ها و عمدتاً مکتب هاي دختران به آتش کشيده مي شوند. بيگناهان به زندان افگنده مي شوند؛ ولي دزدان دارايي هاي مردم، به مقام هاي بلند بر گزيده مي شوند.مگر در يک چنين وضعيتي شاعر مي تواند وجدان خود را در بلورخانة بي اعتنايي به خواب فراخواند! شاعري که اين همه بيداد را مي بيند و چيزي نمي گويد، شاعري است که وجدان شاعرانه ندارد. چنين شاعراني در تاريخ کم نبوده اند و هنوز هم کم نيستند. تنها آن شمار شاعراني که در برابر اين همه بيداد مي ايستند، بيچاره گي مردم را فرياد مي زند و براي آزادي دادخواهي مي کند، در برابر زور مندان مي ايستند، شاعران مقاومت اند. يک شاعر متعهد نسبت به وضعيت روزگار و زماني که در آن مي زيد احساس مسؤوليت مي کند، بايد وضعيت را بشناسد. شاعر بايد بداند که در چه زماني و در چه وضعيتي زنده گي مي کند. هيچ نيازي نيست که شاعري تصميم بگيرد که او شاعر مقاومت باشد؛ بلکه بر خورد صادقانه با وضعيت و بيان صادقانة وضعيت است که او را در شمار شاعران مقاومت قرار مي دهد. حس مسؤوليت در شاعر يک حس دروني است که او را براي سرودن شعر مقاومت بر مي انگيزد. با وجود اين وضعيت دردناک که استخوان ما را و استخوان مردم و کشور ما را مي سوزد، شعر مقاومت ما در اين سال ها بي رنگ به نظر مي آيد؛ اما ادامه دارد. شماري از شاعران نسل پيشين و شماري از شاعران جوان اين راه را ادامه مي دهند. با مسؤوليت هم ادامه مي دهند. با دريغ در شعر شماري ازشاعران نسل جوان ديده مي شود که گويي همه چيز به مرام است و خيال بلند شاعرانة آنان پيوسته بر قد و بالاي معشوقکان بال و پر مي گيرد! گويي چهار ارکان هستي وابسته به اندام برهنه معشوق است و انحناي و فراز و فرود آن. از اين سخن نبايد نتيجه گرفت من مخالف شعر عاشقانه هستم ، هرگز چنين نيست، اين جا شعر شهوت و شعر لحظه هاي شهواني است که سروده مي شود و بيداد مي کند. حالا هر نامي که ديگران برايش داده باشند باشد سرجايش! چنين شعرهايي در نهايت شعر بن بست است. غريزه خود يک نيروي پايان پذير است وبه بن بست مي رسد، وقتي موضوع شعر به بن بست مي رسد، اين خود به مفهوم بن بست شعر است. اين عاطفه، عشق، منش هاي انساني و معنويت انسان است که در شعرادامه مي يابد. ارضاي حالات رواني در شعر است که خواننده را پيوسته به دنبال شعر مي کشاند. چنين شعرهايي بيشتر به کالاي يک بار مصرف مي ماند. اگر شاعري تنها ستايش شهواني اندام زن است، امروزه بايد همه زن باره گان و آناني که بيشترينه روزها و شب هاي شان را در روسپي خانه به سر مي برند بايد بزرگترين شاعران جهان مي بودند. اساساً مي شود گفت که شمار زيادي شاعران اين روزگار بيشتر به سياره هاي از مدار رها شده مي مانند. در ميان شاعران جوان، آناني که با گونه يي از بينش هاي سياسي – اجتماعي و يک پشتيوانة قابل توجه فرهنگي و تاريخي و علمي به هستي و زنده گي نگاه کنند،شمار شان زياد نيست. بينش شماري از آنان هنوز بينش غريزي است. گويي تمام هستي در جغرافياي اندام يک زن تمام شده است. آن سوي ديگر نيز چنين! شعرمقاومت در اين سالها دغدغة اصلي شاعران جوان را نمي سازد. شماري آنان خود را بي نياز از گذشته فرهنگي – تاريخي اين سرزمين مي دانند. شاعري که تاريخ نمي داند، شاعري که گذشتة ادبيات خود را نمي داند، شاعري که هنوز به ظرفيت هاي بزرگ زباني، زبان خود آگاهي نيافته است. شاعري که تنها در امروز زنده گي مي کند، فردا را نمي بيند، شاعري که تمام افتخارش اين است که يکي چند شاعر ايراني يا غربي او را مي شناسد و شعرش در فلان سايت بيروني نشر شده است، شاعري که داشتن رابطه با مقام هاي بلند پاية دولتي برايش افتخار بزرگ است. شاعري که بوي باروت، بوي انفجار و بوي خون را احساس نمي کند. شاعري که گوشت پاره هاي مردم را بر ديوارهاي زخم خوردة شهر خود نمي بيند. شاعري فرياد هاي دختر باکره يي را که سنگ باران مي شود نمي شنود. شاعري که انبوه جواناني را که در زير پل سوخته چنان گوسفنداني کسل زده در ميان لجن، دست و پا مي زنند نمي بيند. شاعري که افتخار مي کند که چندين دوست دختر دارد. شاعري که بر مي خيزد و براي يک دختر نوجوان جوياي نام، شعر مي سرايد تا او آن شعر را به نام خود نشر کند تا در رديف شاعران جاي يابد، شاعري که شعار مي دهد ادبيات براي من مفهوم ديگري ندارد، جز اين که از آن بايد پلکاني ساخت و از آن پلکان بالا رفت و به بام خوشبختي هاي امروزين رسيد و زنده گي را بايد از بالا ديد و آن جا نوشيد و نان هاي روغني خورد. بدون ترديد هرگز و هرگز نمي توانند از شاعران مقاومت باشند. براي آن که شعر مقاومت ردايي نيست که بتوانيم آن را بر اندام هر شاعري بياويزيم. شاعرمقاومت، شاعر مسؤول است، شاعر متعهد است، شاعر آگاه و آرامانگرا است، انديشه دارد و آينده نگر است. به انسان مي انديشد، نه به قوم و طايفه، آزادي خواه است، سعادت همه گاني را مي خواهد. با استبداد دشمن است. با تجاوز دشمن است. آب خود را پف کرده نمي خورد، از مخاطره نمي ترسد. در سياست حاکم روز حل نمي شود. در ساية مافيا راه نمي زند، متکبر و از خود راضي نمي باشد. با فرودستان پيوند هاي استوار برقرار مي کند. درد را تجربه مي کند نه اين که براي درد شعر بسرايد و چيز هاي ديگر.... اميد چنين چيز هايي خط بينش شاعرانة نسل جوان ما را تشکيل دهد. ما مي رويم و شعر هاي ما چنان نقش گام هاي ما روي خط زنده گي باقي مانند، آينده گان از نقش گام هاي ما شيوة راه رفتن ما در مي يابند، داوري مي کنند. تاريخ داور سخت گير و بي گذشتي است!

2017-Apr-08 ||  پرتونادریس

آيا شعر مقاومت در روزگار ما از نفس افتاده است؟ گاهي چنين پرسشي مطرح مي شود. هرکس باوري دارد؛ اما تاجايي که من مي انديشم وقتي شعر به چنان مدينة فاضله يي برسد که ديگر انسان به جاي هوا آزادي تنفس کند و اسب سپيد آرزوهاي انساني خود را رام سازد و بر آن سوار شود و بي هيچ دغدغه يي هي بتازد و بتازد و بتازد و به تعبير شاملو هر انسان براي انسان برادري باشد، نه انقلابي باشد، نه تجاوزي و آدميان خود به عاشقانه ترين شعر بدل شوند، شايد آن گاه شعر خود به داد خواهي بر خيزد که اي شاعران براي خدا اين همه داد و بي داد، اين همه سياست، اين همه دادخواهي، را بر شانه هاي من بار نکنيد که ديگر خسته شده ام، شما که بزرگترين جلوه هاي عشق، حقيقت، زيبايي و آزاده گي خود را در آيينه هاي من  بازتاب مي داديد رسيده ايد به آن آرزوهاي که مي خواستيد برسيد، من بر مي گردم و در ميان  اشيا و گستره گي هستي  و در ب...

موسیقی ذاتاً و مطلقاً حرام نمی باشد

2017-Apr-02 ||  حجت الاسلام مصباح هراتی

روز جمعه خليل احمد يوسفي جوان خوب وديندار وآواز خوان معروف كشور بااشتراك درمسجد جامع شريف خواجه صاحب انصاردر گذر گاه شريف درشهر باستاني وتاريخي هرات اذان نماز جمعه را باصداي زيبا وصوت رسا و اهنگ خوب خويش سرداد ، و او نمازجمعه را درميان شوروشوق وگريه نماز گزاران ومردم شريف هرات ادا كرد. اشتراك وي درنماز ودرجمع مردم عزيز نماز گزار در مسجد جامع موجب خرسندي ونيزعلاقمندي آنها به وي گرديد. اما برخي ازنا آگاهان به دين وآموزه هاي ديني و نيز مردم نا آشنا به موسيقي و هنر چنين تلقي نمودندكه گوييا او با گفتن اذان درنماز جمعه شهر، تازه مسلمان شده وبه نمازشركت نموده واذان گفته است ! وآنها چنين وا نمودساختند كه اواكنون ازاعمال وكردارقبلي خويش كه ناروابوده توبه كرده است! وجمعي ديگر به عنوان آوازخوان وهنرمند نيز چنين خيال كردند كه خليل يوسفي با اين حركت خويش هنر آوازخواني را ...

جلال نورانی دیگر طنز نمی نویسد!

2017-Mar-28 ||  پرتونادری

چه دردناک است که ناگهان نگاهایت روی سطرهای می دوند و در پایان در می یابی که دوستی خاموش شده و بعد قطره قطره لغزش داغ اشک هایی را روی گونه هایت احساس می کنی. روز دوشنبه  بیست و هفتم مارچ 2017 برابر باهفتم حمل 1396 خورشیدی نگاه های من همین گونه روی سطرهای خبر خاموشی طنز نویس، نمایشنامه نویس و پژوهشگر ادبی کشور جلال نورانی دوید، چنان کودکی پا برهنه یی که از خط قوغ آتش بگذرد! روانت شاد باد! چه نا به هنگام تکاور زنده گی به آن سوی دیوار شکستۀ مرگ جهاندی! چند سال پیش در پیوند به چگونه گی طنز نویسی افغانستان چیزی نوشته بودم و این سطرها در پیوند به جایگاه طنز نویسی نورانی  شکل گرفته بودند. *** نام جلال نورانی با طنز نویسی افغانستان چنان پیوندی دارد كه اساساً نمی شود بدون نام او بحث طنز نویسی در كشور را مطرح كرد. او را می توان یكی از پایه گذاران طنز نویسی به مفهوم امروزین آن در ...

Previous   ||   Next