سرمقاله

!مشكل از راه گفتگو و مذاكره حل شود

2017-Feb-19  || 

به دنبال حملات هفته گذشته در شهرهای پاکستان، اوضاع در مرز هاي دو کشور يعني افغانستان و پاكستان متشنج شده است. دولت پاكستان  گذرگاه هاي تورخم و سپین بولدک را بسته است و از این رهگذر همه روزه مردم و تاجران افغانستانی و پاکستانی آسیب ها و ضرر های فراوانی می بینند. نکته مهم در این راستا این است که از سه روز به این سو نظامیان پاکستان برخی از مناطق مرزي افغانستان را موشك باران کرده اند که از اثر آن یک زن کشته شده است و به برخی از منازل مسکونی در ولایت های ننگرهار و کنر خساراتی وارد گردیدهاست. در شرایطی که اوضاع در کشور ما بحراني است و نیرو های امنیتی و دفاعی سرگرم مبارزه با طالب و داعش اند،کشودن جبهه دیگری در میدان های جنگ و در رسانه ها کار معقولی به نظر نمی رسد. از یاد نبریم که هم افغانستان وهم پاکستان به نحوی در گیر مبارزه با تروریزیمی اند که در منطقه پرورش یافته است و اکنون دامان هردو کشور را با خون شهروندان شان رنگین و سرخ کرده است. افغانستان و پاکستان به عنوان دو کشور همسایه می توانند مشکلات پیش آمده را از راه گفتگو و مذاکره با همدیگر حل و فصل کنند و ضرور نیست که شیپور جنگ در دو سوی خط دیورند به صدا در آید که در آن صورت زیان های بیشماری متوجه مردم و کشور های مان می گردد. ما باور داریم که پاکستان در کار آموزش، تجهیز و پرورش تروریست ها در داخل خاک خوش علیه مردم و کشور ما  مشغول است و در میدان های جنگ رسانه یی نیز علیه ما دسیسه و


!بارنده گي هاومشكلات باشنده گان كابل

!تروريستان همه جنايتكاران اند

پاكستان بايد تعهد كند كه دیگر هراس افگنان راحمايت نمی كند

!عزت جهاد را لكه دار كردند



3
H: 3°
L: -2°
Kabul
Saturday, 14 January
See 7-Day Forecast
Sun Mon Tue Wed Thu Fri
           
-9° -9° -11° -11° -12° -9°

SUBSCRIBE TO RSS

سلطان سگ باز و سگان سلطانی

 

روزی از روزها، دوست من نجیب رسا روایت میکرد که روزگاری سرزمینی بود و آن سرزمین را سلطانی بود که سلطان را ذوق در سگ بازی بود. چنین بود که در آن سرزمین سگان را چنان جایگاهی بود که همهگان خود را شیر ژیان می انگاشتند. ناقلان آثار و راویان اخبار گاهی که چیزی در پیوند به سگان سلطانی روایت میکردند آنان را کلب ابن کلب میخواندند.

جماعت سگان روزتا روز فزونی میگرفت و شهر کوچه کوچه ازغوغای سگان پر بود و راه بر مردمان می بستند، سگان دمها حلقه میکردند و آسوده ازهر تشویشی در پای دیوارها می خوابیدند. در این سرزمین بلندترین آواز آواز سگ بود. مردمان را چارهیی نبود جز این که پیوسته سگان را نانهای روغنی و کبابهای گوسفندی درست کنند. گویی مردم برای رفت و آمد خود در کوچهها سگان را باج میدادند.

مردمان خود گرسنه مانده بودند و کودکان با حسرت نگاه میکردند که چگونه سگان نانهای روغنی و کبابهای گوسفندی نوش جان میکنند؛ کودکان تا بر مادران شان اعتراض میکردند که مگر ما قدر سگ کوچه همنشدیم که باری برای ما نان روغنی یا کباب گوسفندی درست کنید!

مادران با گلوهای بغض آلود می گفتند: کوچه دیگر ازمانیست، در کوچه سگان اند که حکم می رانند. اگر گرسنه بمانند شما را وقتی که به مکتب می روید زنده زنده می‌‌خورند. خود گرسنه می مانیم؛ اما برای سگان نانهای روغنی و کبابهای گوسفندی می دهیم تا پیش چشمشان را بگیرد! سگان در نزد سلطان قدر و منزلت بیشتر از ما دارند.

روزگار روزگار سگی بود و نمیشد سنگی به سوی سگی پرتاب کرد. مردم توان آن را نداشتند تا به حضور سلطان روند و شکایت کنند که سگان همه زندهگی آنان را میخورند و راه بر آنان می بندند!

سلطان خود در دربارسگان نخبه وبرگزیدهیی را از نژادهای گونان و شهرهای رنگارنگ گرد آورده بود و به هرکدام نامی و لقبی داده بود که چنان القابی حتا در سلطان القوامیس هم پیدا نمیشد. سگان سلطانی می خوردند و می خوابیدند و از امتیازات همیشهگی و احترام پس از مرگ برخوردار بودند.

چون سگان سلطان میمردند یکی از بلندپایهگان دربار دستور مییافت تا همه مراسم خاکسپاری را برجای آورد. روزی از روزها پاره گوشت استخوان داری در گلوی یکی از سگان بلند نژاد سلطان گیر ماند که نه بیرون اش می توانست کرد و نه هم میتوانست فرو بردن، تا طببان خاص را آگاهی دادند، آن سگ برگزیدۀ سلطانی از پای در آمد و برزمین افتاد و درجای بمرد!

سلطان فرمان فرمود که این بار باید بزرگ دربار ارشدالوزرا مراسم را با شکوه و جلالی که شایستۀ آن کلب بزرگ سلطانی باشد برجای آورد. بزرگ دربار هرچند خود را به این سو وآن سو زد؛ اما چارهیی جز پذیرفتن دستور نداشت که دستور دستور سلطان بود. چنان بود که دست به کار شد، پارچۀ ابریشمین از چنین خواست و مشک از ختن و عنبر ازعمان و آب پاکیزه از آبشار نیاگارا. با جماعتی از دستیاران دربار، آن سگ سلطانی را  با آب پاکیزه شستند، به مشک وعنبر اندودند و در پارچه ابریشیمن پیچیدند.

نقارهچیان فراز کاخ سلطان برآمدند و چنان اندوهناک نقاره نواختند که گویی جهان به پایان رسیده است. مردمان در یافته بودند هرزمان که چنین نقارهیی بربام کاخ سلطان نواخته میشود حتماً یکی از سگان سلطانی مرده است. مردمان از خانهها بیرون بر آمدند و در دو سوی کوچههای که به گورستان سگان سلطانی می رسید ایستادند تا با سلطان سگباز خود، غم شریکی کرده باشند.

بزرگ دربار پیکر آن سگ سلطانی را روی شانهها افگند و از دو دست آن محکم گرفت. جماعت درباریان او را دنبال میکردند. در پیشاپیش آنان شماری از سگان برگزیدۀ سلطانی در یک خط آرام و اندوهگین  گام برمی داشتند.

بزرگ دربار گام که بر می داشت، دو چشماش بر زمین دوخته بود. دلاش نمی خواست تا چشم کسی بر چشم او افتد. همین گونه از میان کوچهها می گذشت که
 ناگهان در خم یک کوچه چشماش به چشم مردی افتاد و تا خواست که چشم بر زمین افگند دریافت که مرد او را شناخته است. لحظهیی درنگ کرد و دید هنوز مرد به سوی او نگاه میکند. او را شناخت، دوست دوران مکتباش بود. گامی پیش گذاشت و در برابر او ایستاد و گفت:

میبینی دوست! من در نظر مردم بزرگ دربارم! خداوند میداند که چه مردمانی در حسرت جایگاه من اند، اما من چقدر نگون بختم!

مرد گفت:

جای شکایتی نیست، خداوند را شکر گزار باش!

 تا می خواست چیز دیگری بگوید که بزرگ دربار، با صدای آمیخته با خشم گفت:

چه جای شکرگزاری! شکر گزاری برای چه ! مگر روز و حال مرا نمیبینی  که سلطان جسد سگی را بر دوش من افگنده تا  ببرم  و در گورستان سگان سلطانی با مراسم خاصی به خاکشاش بسپارم!

مرد همانگونه که خاموشانه به سوی بزرگ دربار نگاه میکرد، گفت:

بازهم جای شکر است، شکر برجای کنید!

بزرگ دربار این بار از خشم  چنان بر مرد فریاد زد  که همه مردمان کوچه تکان خوردند، جسد سگ را با شدت به سوی شانه هایش بالا کشید و در حالی که کلۀ سگ روی شانهاش تکان میخورد گفت:

نگاه کن این کلۀ یک سگ است، روی شانۀ من، در کنار کلۀ من!  باز میگویی جای شکر است، شکر شکر، چه شکر! مردۀ سگ را بر دوش کشیدن چه جای شکر دارد!

بار دیگر با خشم جسد سگ را روی شانه بالا کشید و غمغم کنان به راه افتاد، هنوز چند گام بیشتر نرفته بود که مرد صدا زد:

بلی خدای خود را شکرگزار باش،

بزرگ دربار ایستاد و روی برگشتاند، شاید میخواست دوست دوران مکتب خود را دشنامی دهد؛ اما مرد باصدای بلندتری گفت:

خدای خود را شکرگزارباش! خدای خود را شکرگزارباش که سلطان خرباز نبود، خرباز! آن گاه جسد سنگین خری را چگونه روی شانهها به گورستان خران سلطانی میرساندی، خوب است که سگباز
 است!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 


صفحه فرهنگ وهنر

سلطان سگ باز و سگان سلطانی

2017-Feb-08 ||  پرتو نادری

  روزی از روزها، دوست من نجیب رسا روایت می‌کرد که روزگاری سرزمینی بود و آن سرزمین را سلطانی بود که سلطان را ذوق در سگ بازی بود. چنین بود که در آن سرزمین سگان را چنان جایگاهی بود که همه‌گان خود را شیر ژیان می انگاشتند. ناقلان آثار و راویان اخبار گاهی که چیزی در پیوند به سگان سلطانی روایت می‌کردند آنان را کلب ابن کلب می‌خواندند. جماعت سگان روزتا روز فزونی می‌گرفت و شهر کوچه کوچه ازغوغای سگان پر بود و راه بر مردمان می بستند، سگان دم‌ها حلقه ‌می‌کردند و آسوده ازهر تشویشی در پای دیوارها می خوابیدند. در این سرزمین بلند‌ترین آواز آواز سگ بود. مردمان را چاره‌یی نبود جز این که پیوسته سگان را نان‌های روغنی و کباب‌های گوسفندی درست کنند. گویی مردم برای رفت و آمد خود در کوچه‌ها سگان را باج می‌دادند. مردمان خود گرسنه مانده بودند و کودکان با حس...

جنبش مشروطیت و شعر پای‌داری

2017-Feb-07 ||  پرتونادری

   قسمت اول: مرگ امیر عبدالرحمان ،بزرگترین دیکتاتور و امیر خودکامۀ افغانستان در 1901 میلادی درحقیقت پایان یکی ازسیاه‌ترین دوره‌های استبداد قرون وسطایی در کشور بود. محمدصدیق فرهنگ در جلد نخست «افغانستان درپنج قرن اخیر» او را امیر« مستبد با کفایت» خوانده است. ظاهراً او به بیماری نقرس که در سال‌های اخیر زنده‌گی با آن دست و گریبان بود، در کاخ ییلاقی باغ‌بالا بمرد. با این‌حال روایتی نیز وجود دارد که او به دست فرزند ارشدش حبیب‌الله با نوشاندن جام داروی زهر آگین کشته شد. میر غلام محمد غبار در این پیوند روایتی گسترده‌یی در کتاب «افغانستان در مسیرتاریخ» جلد نخست دارد که خواننده‌گان ارجمند می‌توانند به این کتاب مراجعه کنند. خبر مرگ عبدالرحمان خان تا سه روز پنهان نگه‌داشته شد تا تمام آماده‌گی‌ها برای به قدرت رسیدن حبیب&z...

کنفرانس مسلمان، کاتولیک و سکولار با حضور عبدالکریم سروش وخوزه کازانوا

2017-Feb-05 || 

سکولاریسم در اسلام و مسیحیت عبدالکریم سروش استاد مهمان دانشگاه جورج تاون این جلسه در سخنانی که به زبان انگلیسی ایراد شد ابتدا به علل ظهور سکولاریسم در اروپا اشاره کرد. او کشمکش بین علم و دین از یکسو و شکاف در درون مسیحیت از سوی دیگر را، یکی از این دلایل دانست. او گفت: کشمکش میان علم و دین در اروپا که در آن دین نهایتاً شکست خورد و میدان را ظاهراً به علم واگذار کرد، به ظهور سکولاریسم در مغرب زمین انجامید. این شکست منجر به عقب نشینی دین از همه عرصه ها از جمله سیاست شد. به گفتة آقای سروش اگر اکنون افول دین در مسیحیت را با تمدن اسلامی مقایسه کنیم، می بینیم که کشمکش بین علم و دین هرگز حتا هنوز هم در دنیای اسلام واقع نشده است و این به دلیل ضعف علم بوده است، نه لزوماً قوت اسلام. وی گفت: در اسلام کشمکش با فلسفه به خصوص فلسفه وارداتی یونان باستان و انطباق با آن البته رخ داد. ...

!زبان همۀ هستی انسان است

2017-Feb-04 ||  پرتو نادری

 انسان هرچیزی که دارد از زبان دارد. انسان جهان را با زبان است مفهوم می بخشد. زبان تنها نظامی از واژه‌گان نیست؛ بلکه نظامی است از مفاهمی که انسان در پروسۀ شناخت خود  از هستی ایجاد کرده است. هر واژه یک مفهوم است که بخشی از هستی را بازتاب می دهد. یکی از دانشمندان، زبان را به نور و روشنایی همانند می کند و می‌گوید، همه چیز را با نور می توان دید و نور را نیز با نور می توان دید. این امر در مورد زبان نیز صدق می‌کند، همه چیز را با زبان می توان شناخت، یا واژه‌گان می‌آیند و هویت همه چیز می‌شوند. خود زبان را نیز با زبان می شناخت. به زبان دیگر همه چیز با زبان بیان می‌شود و زبان خود نیز با زبان بیان می‌شود. وقتی نور نیست چیزی را نمی بینیم، اگر فرض کنیم که زبان نباشد هیچ مفهومی در ذهن ما نمی تواند وجود داشته باشد و ما نمی توانیم مفهومی را به دیگری انتقال دهیم. از این ...

تغییر گرایش راستی های افراطی غرب؛ از یهود ستیزی به اسلام هراسی

2017-Jan-30 ||  دکتور ضیا نظام

اصطلاح راست افراطی به آن جریانات، گروه ها و احزاب سیاسی اطلاق می شود که مبتنی بر تبعیض ایدئولوژی های نژاد پرستانه نهایت ارتجاعی و فاشیستی باشد که بر اساس آن نابرابری و عدم مساوات اتباع یک کشور مطرح گردد. به این معنی که یک گروه را بر گروه دیگری رجحان داده و آن را دیده و دانسته امتیاز دهند. این اصطلاح از اوایل انقلاب کبیر فرانسه روی کار آمد. در آن زمان طرفداران افراطی سلطنت یعنی اشراف و نماینده گان کلیسا به طرف راست اسامبلی یا مجلس می نشستند و همین ها پشتیبان بازگردانیدن رژیم به نظم کهن بودند که البته نظم کهن عبارت از نظام سلطنت مطلقه بود که همه حقوق به اشراف و کلیسا تعلق داشت و باقی تمام اقشار و طبقات مردم از حقوق شهروندی محروم و مجزا بودند. از آن زمان به بعد این جریانات فراز و نشیب زیادی را پشت سر گذاشت و سپس در نهایت به حدی افراطیت رسید مانند حزب نازی جرمنی، ناسیونال ...

مدینۀ فاضلۀ سرزمین عجایب وغرایب

2017-Jan-29 ||  پرتو نادری

پادشاهی سرزمین بزرگی زیر نگین داشت و کام‌روا بود برهمه چیزی. روزی حکیمی زمین ادب بوسید و پرسید: ای قبله‌ی عالم! دیگر از این جهان چه می‌خواهی که داشته باشی؟ گفت: زینه و میخ! حکیم به شگفتی اندر شد و پرسید: ای سلطان بزرگ! اکنون که جهان به کام تست، آخر این زینه و میخ چه ارزشی دارد؟ سلطان گفت: زینه برای آن که بر بام چرخ فلک فراز آیم ... هنوز سلطان سخن اش تمام نشده بود که حکیم پرسید: عمر قبله‌ی عالم دراز باد! پس میخ را برای چه می خواهی؟  سلطان گفت: چون با زینه بر فلک فراز آیم؛ میخ بر آن بکوبم تا از گردش باز ماند که یگانه هراس من در زنده گی از گردش چرخ فلک است! حکیم گفت: - الحق که تو سلطان بزرگ سرزمین حکمتی و حکمت تو به اندازه تخت تو بزرگ است! *** چون سخن سلطان در همه گوشۀ جهان پیچید، آنانی را که سر سوزن از حکمت و دانایی و ستاره‌شناسی سر رشته‌یی بو...

نگاهی بر شعر و شاعری قاری زاده

2017-Jan-21 ||  پرتو نادری

هشتاد و پنج سال داشت که خاموش شد و اما پیش از آن بینایی‌اش را از دست داده بود. گویی پس از سده‌های دراز رودکی آن شاعر روشن بین - نیای بزرگ - چشم‌هایش را به ضیای قاری‌زاده هدیه کرده بود. گویی در سا‌ل‌های پسین قاری‌زاده جهان را با چشم های رودکی تماشا می کرد. شاید قاری‌زاده خود ادامۀ معنویت بزرگ رودکی بود. نه در شعر؛ بل در موسیقی و آواز نیز. قاری‌زاده موسیقی می دانست، می نواخت و می سرود و آوازی داشت به نکویی مژدۀ دیدار یار پس از سال‌های بلند دوری. آوازی داشت به رازناکی یک اندوه ناشناخته، یک اندوه مقدس. رودکی نیز موسیقی می دانست، چنگ می نواخت و آوازی داشت به شور انگیزی سمفونی دریاها در خلوت شب‎های مهتابی. گاهی قاری‌زاده را از دیدگاه شیوۀ آفرینش شعری با پروین اعتصامی مقایسه کرده اند؛ اما تا جایی که من می پندارم این مقایسه ما را به هم‌گونی های چشم...

جنگنامۀ حمید کشمیری شاهنامۀ سدۀ نزدهم

2017-Jan-15 ||  پرتو نادری

 حمید کشیمری یکی از شاعران حماسی سدۀ سیزدهم است که جنگ‌نامۀ او به نام « اکبرنامه» یاد می‌‌شود. محمد حیدر ژوبل  باور دارد که  گوینده: «حقایق را با کمال صراحت بیان داشته، امیدوار هیچ‌گونه صله و سیم نبوده است. اکبرنامه در روح خواننده‌گان در افغانستان و هندوستان تأثیر گرمی ‌‌کرد و ممکن است که این کتاب را شاهنامۀ قرن نزدهم افغانستان خواند که فصل معاصر شاهنامۀ فردوسی می‌تواند حساب شود.»  تاریخ ادبیات افغانستان، ص‌259.  در پیوند به زنده‌‌گی حمید کشمیری اطلاعات زیادی در دست نیست؛ با این‌حال زادگاه او را دهکده‌یی گفته اند به نام نوپگ در پرگنۀ شاه آباد کشمیر، پدرش حمایت الله نام داشته و مردی بوده است معروف، عالم دین و ادیب. به روایت آمده در دانش‌نامۀ ادب پارسی، حمید در آخرین لحظه‌های زنده‌گی خود این بیت را سرود: ...

Previous   ||   Next