سرمقاله

غنی می خواهد با زور حکومت کند!

2017-Jun-21  || 

سه شنبه شب، نيروهاي امنيتي به چادر تحصن معترضان در شهر کابل حمله کردند که به اثر آن دو تن از معترضان شهيد و تعدادي زخمي و بازداشت شدند. اين معترضان ادعا داشتند که آن ها دادخواهي خون هاي ريخته شده در حملات انتحاري اخير را مي کنند و از حکومت تقاضا کردند که چون مسؤولان امنيتي در تأمين امنيت شهروندان کوتاه آمده اند بايد برکنار شوند. رييس جمهور غني در ديدارش با برخي از مردم، گفته بود که چادر تحصن معترضان برايش قابل قبول نيست و بايد پرچيده شود. مسؤولان دولت، ظاهراً بندش جاده ها و مزاحمت به مردم را دليل اصلي برچيدن خيمه هاي تحصن تلقي مي کردند، اما معترضان اين حرکت شان را اعتراض مدني و حق قانوني شان مي خواندند. اما نيروهاي امنيتي شب هنگام به چادر تحصن معترضان با تانک ها حمله کردند و چادر را برچيدند. برخي از آگاهان اين حرکت نيروهاي امنيتي حکومت را غير قانوني خواندند و آن را نشانه يي ديکتاتوري و استبداد تلقي کردند. زيرا به باور آن ها خون ريختاندن و قتل معترضان، عمل دولت هاي مستبد است که براي بقاي شان متوسل به هر وسيله نامشروع مي شوند که با اين تلقي حکومت وحدت ملي پس از اين نيز در شمار حکومات ضد مردمي و توتاليتر قرار خواهد داشت؛ زيرا مشکل است که مسؤولان و رهبران حکومت بتوانند کشته شدن معترضان را توجيه کنند. اين درحالي است که هنوز پرونده ضد بشري حکومت در نهادهاي عدلي تکميل نشده و تحقيق ادامه دارد ووظيفه برخي از مسؤولان امنيتي را ل


حضور ستون پنجم در درون شورای ملی!

نیروهای امنیتی کشور نیاز به حمایت و همکاری دارند!

شیعه و سنی باهم برادر اند!

پاکستان به عنوان کشور حامی تروریستان باید بیشتر رسوا شود



3
H: 3°
L: -2°
Kabul
Saturday, 14 January
See 7-Day Forecast
Sun Mon Tue Wed Thu Fri
           
-9° -9° -11° -11° -12° -9°

SUBSCRIBE TO RSS

سلطان سگ باز و سگان سلطانی

 

روزی از روزها، دوست من نجیب رسا روایت میکرد که روزگاری سرزمینی بود و آن سرزمین را سلطانی بود که سلطان را ذوق در سگ بازی بود. چنین بود که در آن سرزمین سگان را چنان جایگاهی بود که همهگان خود را شیر ژیان می انگاشتند. ناقلان آثار و راویان اخبار گاهی که چیزی در پیوند به سگان سلطانی روایت میکردند آنان را کلب ابن کلب میخواندند.

جماعت سگان روزتا روز فزونی میگرفت و شهر کوچه کوچه ازغوغای سگان پر بود و راه بر مردمان می بستند، سگان دمها حلقه میکردند و آسوده ازهر تشویشی در پای دیوارها می خوابیدند. در این سرزمین بلندترین آواز آواز سگ بود. مردمان را چارهیی نبود جز این که پیوسته سگان را نانهای روغنی و کبابهای گوسفندی درست کنند. گویی مردم برای رفت و آمد خود در کوچهها سگان را باج میدادند.

مردمان خود گرسنه مانده بودند و کودکان با حسرت نگاه میکردند که چگونه سگان نانهای روغنی و کبابهای گوسفندی نوش جان میکنند؛ کودکان تا بر مادران شان اعتراض میکردند که مگر ما قدر سگ کوچه همنشدیم که باری برای ما نان روغنی یا کباب گوسفندی درست کنید!

مادران با گلوهای بغض آلود می گفتند: کوچه دیگر ازمانیست، در کوچه سگان اند که حکم می رانند. اگر گرسنه بمانند شما را وقتی که به مکتب می روید زنده زنده می‌‌خورند. خود گرسنه می مانیم؛ اما برای سگان نانهای روغنی و کبابهای گوسفندی می دهیم تا پیش چشمشان را بگیرد! سگان در نزد سلطان قدر و منزلت بیشتر از ما دارند.

روزگار روزگار سگی بود و نمیشد سنگی به سوی سگی پرتاب کرد. مردم توان آن را نداشتند تا به حضور سلطان روند و شکایت کنند که سگان همه زندهگی آنان را میخورند و راه بر آنان می بندند!

سلطان خود در دربارسگان نخبه وبرگزیدهیی را از نژادهای گونان و شهرهای رنگارنگ گرد آورده بود و به هرکدام نامی و لقبی داده بود که چنان القابی حتا در سلطان القوامیس هم پیدا نمیشد. سگان سلطانی می خوردند و می خوابیدند و از امتیازات همیشهگی و احترام پس از مرگ برخوردار بودند.

چون سگان سلطان میمردند یکی از بلندپایهگان دربار دستور مییافت تا همه مراسم خاکسپاری را برجای آورد. روزی از روزها پاره گوشت استخوان داری در گلوی یکی از سگان بلند نژاد سلطان گیر ماند که نه بیرون اش می توانست کرد و نه هم میتوانست فرو بردن، تا طببان خاص را آگاهی دادند، آن سگ برگزیدۀ سلطانی از پای در آمد و برزمین افتاد و درجای بمرد!

سلطان فرمان فرمود که این بار باید بزرگ دربار ارشدالوزرا مراسم را با شکوه و جلالی که شایستۀ آن کلب بزرگ سلطانی باشد برجای آورد. بزرگ دربار هرچند خود را به این سو وآن سو زد؛ اما چارهیی جز پذیرفتن دستور نداشت که دستور دستور سلطان بود. چنان بود که دست به کار شد، پارچۀ ابریشمین از چنین خواست و مشک از ختن و عنبر ازعمان و آب پاکیزه از آبشار نیاگارا. با جماعتی از دستیاران دربار، آن سگ سلطانی را  با آب پاکیزه شستند، به مشک وعنبر اندودند و در پارچه ابریشیمن پیچیدند.

نقارهچیان فراز کاخ سلطان برآمدند و چنان اندوهناک نقاره نواختند که گویی جهان به پایان رسیده است. مردمان در یافته بودند هرزمان که چنین نقارهیی بربام کاخ سلطان نواخته میشود حتماً یکی از سگان سلطانی مرده است. مردمان از خانهها بیرون بر آمدند و در دو سوی کوچههای که به گورستان سگان سلطانی می رسید ایستادند تا با سلطان سگباز خود، غم شریکی کرده باشند.

بزرگ دربار پیکر آن سگ سلطانی را روی شانهها افگند و از دو دست آن محکم گرفت. جماعت درباریان او را دنبال میکردند. در پیشاپیش آنان شماری از سگان برگزیدۀ سلطانی در یک خط آرام و اندوهگین  گام برمی داشتند.

بزرگ دربار گام که بر می داشت، دو چشماش بر زمین دوخته بود. دلاش نمی خواست تا چشم کسی بر چشم او افتد. همین گونه از میان کوچهها می گذشت که
 ناگهان در خم یک کوچه چشماش به چشم مردی افتاد و تا خواست که چشم بر زمین افگند دریافت که مرد او را شناخته است. لحظهیی درنگ کرد و دید هنوز مرد به سوی او نگاه میکند. او را شناخت، دوست دوران مکتباش بود. گامی پیش گذاشت و در برابر او ایستاد و گفت:

میبینی دوست! من در نظر مردم بزرگ دربارم! خداوند میداند که چه مردمانی در حسرت جایگاه من اند، اما من چقدر نگون بختم!

مرد گفت:

جای شکایتی نیست، خداوند را شکر گزار باش!

 تا می خواست چیز دیگری بگوید که بزرگ دربار، با صدای آمیخته با خشم گفت:

چه جای شکرگزاری! شکر گزاری برای چه ! مگر روز و حال مرا نمیبینی  که سلطان جسد سگی را بر دوش من افگنده تا  ببرم  و در گورستان سگان سلطانی با مراسم خاصی به خاکشاش بسپارم!

مرد همانگونه که خاموشانه به سوی بزرگ دربار نگاه میکرد، گفت:

بازهم جای شکر است، شکر برجای کنید!

بزرگ دربار این بار از خشم  چنان بر مرد فریاد زد  که همه مردمان کوچه تکان خوردند، جسد سگ را با شدت به سوی شانه هایش بالا کشید و در حالی که کلۀ سگ روی شانهاش تکان میخورد گفت:

نگاه کن این کلۀ یک سگ است، روی شانۀ من، در کنار کلۀ من!  باز میگویی جای شکر است، شکر شکر، چه شکر! مردۀ سگ را بر دوش کشیدن چه جای شکر دارد!

بار دیگر با خشم جسد سگ را روی شانه بالا کشید و غمغم کنان به راه افتاد، هنوز چند گام بیشتر نرفته بود که مرد صدا زد:

بلی خدای خود را شکرگزار باش،

بزرگ دربار ایستاد و روی برگشتاند، شاید میخواست دوست دوران مکتب خود را دشنامی دهد؛ اما مرد باصدای بلندتری گفت:

خدای خود را شکرگزارباش! خدای خود را شکرگزارباش که سلطان خرباز نبود، خرباز! آن گاه جسد سنگین خری را چگونه روی شانهها به گورستان خران سلطانی میرساندی، خوب است که سگباز
 است!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 


صفحه فرهنگ وهنر

به گرامیداشت از شب لیلة القدر: شب قدر یا جهش روحی برای انسان متواضع

2017-Jun-21 || 

من با اين سخن همدلي بسيار دارم و باورمندم که شب قدر را بايد چنين فهميد ودرک کرد . اين‌که شب قدر چه شبي است و چگونه  انسان متوجه اين شب ها مي شود اصلاً شب قدر يعني چه از زبان دکتور سروش مي خوانيم : شب  قدر يا شب هاي قدر ، شبي نيست که اتفاقي در بيرون بيفتد، بلکه اتفاق قرار است در درون آدميان بيفتد. به همين سبب به تعداد آدميان، شب قدر وجود دارد. هر کسي به قدر خودش مي رسد و قدر هم عبارت است از نوعي پرواز ويژه روحي که در اثر تحمل رياضات در اين ماه پديد مي آيد. حقيقت اين است که اين اولين بار شب قدر پيامبر بود و ايشان در همين دهه سوم ماه مبارک رمضان وحي را دريافت داشته اند . يعني رياضت هايي که کشيدند و روزه هايي که گرفتند و خلوت نشيني ها و خلوت گزيني هايي که داشتند به اين نتيجه غير منتظره منتهي شد و ناگهان پرده ها از پيش چشم پيامبر کنار رفت. رازهاي عالم بر او آشکار شد و به زبان د...

داروين و خلفــت انســان

2017-Jun-14 ||  مُحسن کديور

داروين يکي از زيست شناسان بسيار مشهور انگلستان با ارايه تيوري تکامل غوغاي عجيبي بر پاکرد . عده اي تيوري تکامل  را  در تناقض آشکار با کتاب مقدس گفتند و عده اي هم با تأمل به انديشه هاي وي نظر کردند. اينجا يک انديشمند مسلمان پاسخ به اين پرسش دارد  که  آيا ،  نظريه تکامل داروين يک نظريه  کاملاً پذيرفته شده است  يا اين که اشکالاتي هم متوجه اين نظريه نيز هست ؟ ظريه داروين درباره منشأ انواع (OriginsofSpices) از زمان ابراز (1859ميلادي) تا کنون خود منشأ تحول و تکميل قرار گرفته است، تا آنجا که در قرن اخير از آن به نئوداروينيسم (Neo-Darwinism) ياد مي شود. سه نظريه مهم پس از داروين يعني مکانيسم وراثت مندل (Mendel)، کشف ژن توسط مورگان (Morgan) و نقش دي ان إِ (DNA) در انتقال اطلاعات ژنتيکي توسط واتسن (Watson) و کريک (Crick) از جمله مؤلفه هاي نئوداروينيسم هستند. به هر حال مراد از داروينيسم يا نظريه د...

سر الاغ را می برید، یا خُم را می شکنید!

2017-Jun-11 ||  پرتو نادری

روايت است که روزي در دهکدة دوري الاغي سر در خُم کرد تا چيزي براي خوردن پيدا کند. الاغ چيزي نيافت و تا خواست سر از خُم بيرون بياورد که نتوانست. سر الاغ در خُم گير کرده بود. الاغ جز تاريکي در خُم چيزي نيافت. هرقدر که چشمان اش را باز ميکرد همان تاريکي بود و همان فضاي تنگ خُم که نفس گير شده مي رفت. الاغ نه آسمان را مي ديد نه باغ ها و نه هم سبزه زاران کنار جوبياران را. يک لحظه با خود گفت شايد جهان همين است که مي بينم. شايد بيرون از خُم، جهاني وجود نداشته باشد. شايد آن چه را که ديده بودم خوابي بيش نبوده است. شايد هم جهان خود يک خُم است که از الاغان تا نا الاغان همه سر در چنين خُمي کرده و بعد از آسمان و ريسمان سخن ميگويند.  الاغ با چنين تصوراتي با تاريکي خُم عادت کرد و آرامش يافت؛ اما در بيرون مردمان گرد آمده بودند تا سر الاغ را از خُم بيرون آورند. هرکس به قدر فهم خود چيزي مي گفت؛ ا...

نیمــروز درگــذرگــاه تــاریـخ !

2017-May-29 ||  محمد علی مهرزاد

مفکوره بناي شهرزرنج به شهادت(( تاريخ سيستان)) نيمروزبه چهارنام ( سيستان) ،( زابل) ،( زرنگ)و( نيمروز)يادمي شده، عبارت از دلتاي هيرمند است که از ميليون سال اين(( گودال مرگ)) را ((به بهشت عدن )) تبديل نموده. اين خطه کشور، (( کندوخانه اي غله )) درآسيا معروف بوده.ابوالموئد بلخي درمورد رود بارسيستان چنين مي گويد (( ...واکنون پيداست که رود هيرمند ورخد رود وخاشرود وفراه رود وهريرود از همه اطراف سيستان در(( هزارسنگ)) همه به( زره)آيدويک سوراخ است آن را ( دهان شير) گويند که همه اين چندين آب بدان فروشود، هيچ کس نداند که کجا شود مگرخداي متعال وتقدس‌...))اين شش رود که ابوالموئد بلخي درسيستان مي شمارد ،همه درخاک افغانستان امروزي مي ريزد وموقعيت دارد وازين جا سرچشمه مي گيرند. دهان شير که از آن (( شيردهن)) ساخته اند ، سوراخي بوده درقديم که آب هير مند يکي ازبزرگترين رودخانه هاي افغانستان از آنجا ع...

من تابوشکنم، مرا بشناسید!

2017-May-29 ||  پرتو نادری

اين روزها همه اش شکستن شکستن است، طالبان مي شکنند، داعش مي شکند، هراس افگنان کمربستة ديگر مي شکنند، دولت هم  پس نمانده ، مي شکند، اما با چکش دموکراسي. در بازار پرهياهوي شکستن شکستن، تابو شکني نيز به يک صداي بلند بدل شده است. تا مي بيني تا بو است که يکي پشت ديگري شکسته مي شود. هراس من اين است که اگر اين تابو شکني‌ها اين گونه دوام يابد، ما ديگر تابويي نخواهيم داشت.  روزي کسي را ديدم تنبان آهنين پوشيده بود، گفتم: اين چه کار است؟ گفت: من تابو شکني مي کنم! در حمام رفتم،  ديدم کسي پشت و پهلوي خود را با کف پاي خود کيسه مي کرد. گفتم چرا با دستانت؟ گفت: تابو شکني مي کنم. جواني ديدم که کتاب را از صفحة آخر به سوي صفحة نخست مي خواند. گفتم: چرا کتاب را سر چپه مي خواني؟ گفت: تابو شکني مي کنم! کسي، ديدم که سگرت را در سوراخ بيني خود فروبرده و کش مي کند. گفتم: اين دي...

آیا بر توانگران، روزه‌داری در ماه رمضان، لازم است؟

2017-May-29 ||  مهران موحد

بررسي تفسيرهاي پرشماري که از سده‌هاي نخستينِ تاريخ اسلام تا به عصر حاضر در مورد قرآن نوشته شده نشان مي‌دهد که در مواردي، مفسران مسلمان، ديدگاه‌هاي شخصي و پيش‌فرض‌هاي ذهني خود را بر آيه‌هاي قرآني، تحميل کرده‌اند و هرگز پايبندي به قواعد زبان و بنيادهاي همه‌گاني تفسير از خود نشان نداده‌اند. مشکل وقتي برجسته‌تر مي‌شود که مي‌بينيم بسياري از متدينان به اين گمان هستند که «اقوال مفسران» طابق‌النعل بالنعلِ مقاصد قرآني است. به عبارت ديگر، بسياري از متدينان، ميان مفسِّر و ميان نص الهي (قرآن) هيچ مسافت و حايلي نمي‌بينند. اين در حالي است که مفسِّر، انسان است و در چارچوب افق تاريخي‌اي مشخص به تفسير قرآن مي‌پردازد و در زمانه و جامعه‌اي با شاخصه‌هاي فرهنگي ويژه نفس مي‌کشد و زنده‌گي مي‌کند. از اين رو، سخنان مفسران به هيچ صو...

نشست منطقه ای مارشناسان در پلخمری!

2017-May-27 ||  پرتونادری

گفتند چندي پيش مار روزگارديده‌يي ازکوهستان‌هاي بلندي فرود آمده و در يکي از دهکده هاي نزديک به شهر پلخمري براي خود جايگاهي جور کرده است. خواب از چشم شهريان پلخمري پريده که نکند اين مهمان ناخوانده شبي به خانة آنان سري زند. گويند اين مار، پنج متر دراز است و هرمترآن هزار سال منزل است. شبانه‌ها به دور دهکده حلقه مي زند و کس نمي داند که سر او در کجاست؟ انجمن مار شناسان افغانستان پس از آن که تمام دانش مارگيري و مارشناسي خود را روي هم کردند، به اين کشف بزرگ رسيدند که اين مار پنجاه سال عمر دارد و هر سال آن هزار سال باشد. چنين است که پنداشته مي شود که نه تنها تاريخ افغانستان؛ بلکه تاريخ کشورهاي زيادي ذره ذره در چشم هاي او ورق مي خورد. ازهمين سبب چشم هايش مانند کاسة خون مي درخشد. پيدايي اين مار به گونة ناگهاني بحث‌ها و گفتگوهاي زيادي را در کشور پديد آورده است. انجمن پ...

نشست منطقه ای مارشناسان در پلخمری!

2017-May-27 ||  پرتونادری

گفتند چندي پيش مار روزگارديده‌يي ازکوهستان‌هاي بلندي فرود آمده و در يکي از دهکده هاي نزديک به شهر پلخمري براي خود جايگاهي جور کرده است. خواب از چشم شهريان پلخمري پريده که نکند اين مهمان ناخوانده شبي به خانة آنان سري زند. گويند اين مار، پنج متر دراز است و هرمترآن هزار سال منزل است. شبانه‌ها به دور دهکده حلقه مي زند و کس نمي داند که سر او در کجاست؟ انجمن مار شناسان افغانستان پس از آن که تمام دانش مارگيري و مارشناسي خود را روي هم کردند، به اين کشف بزرگ رسيدند که اين مار پنجاه سال عمر دارد و هر سال آن هزار سال باشد. چنين است که پنداشته مي شود که نه تنها تاريخ افغانستان؛ بلکه تاريخ کشورهاي زيادي ذره ذره در چشم هاي او ورق مي خورد. ازهمين سبب چشم هايش مانند کاسة خون مي درخشد. پيدايي اين مار به گونة ناگهاني بحث‌ها و گفتگوهاي زيادي را در کشور پديد آورده است. انجمن پ...

Previous   ||   Next