سیاسی

گوشه يی از تاريخ افسانه ی بند کمال خان

عبدالحميد مبارز ----- بخش نخست

 

 

 

افغانستان دو همسايه ي مسلمان دارد که يکي آن خود را وفادارترين مسلمانان سني مي‌داند و ديگرش با داشتن رژيم ولايت فقيه مدعي است که رژيم شيعه را مطابق به قوانين آسماني اداره مي نمايد و بهترين مسلمان در حفظ عقيده ي اسلامي مي باشد.

مگر اين دو کشور هردو نمي گذاشتند و نمي گذارند افغانستان آب هاي خود را مديريت و اقتصاد خود را سامان بدهد و از غربت برآيد.

پاکستان احداث بند روي درياي کنر را مانع مي شود. مگر ايران سال ها مانع احداث بند هاي آبگردان افغانستان بود. ساختمان بند سلما 80 سال از تاريخ اي که حکومت شاهي وقت تصميم گرفته بود آباد شد و به بهره برداري سپرده شده، اين بند هنوز تحت تهديد ايران قرار دارد و يک گارد نظامي افغان شب و روز از آن حفاظت مي نمايد. بند کمال خان که قريباً پنجصد سال قبل ساخته شده سال هاي طولاني به صورت خرابه باقيمانده هزاران هکتار زمين لامزرع بود وقتي والي نيمروز بودم براي بازديد ولسوالي چاربرجک و منطقه ي بند کمال خان رفتم، در جمله ي اشخاصي که به ديدن آمده و در کنار درياي هلمند باهم ديدار داشتيم يک مو سفيد با لباس بسيار ژوليده و خودش هم مسن و هم ضعيف و ناتوان نيز  ايستاده بود، من از ديدن  آن بسيار متأثر شدم و دوصد افغاني که داشتم براي وي دادم و از ولسوال خواستم که هر وقت امدادي برايش رسيد اين برادر ما را فراموش نکنيد، در اين موقع حاجي يارمحمد که يکي از سرداران بلوچ هاي چاربرجک بود خنده کرد و گفت والي صاحب اين شخص را خوب نمي شناسي، همين حالا بيش از پنجصد جريب زمين دارد ولي آب ندارد، بند کمال خان آباد نشده اراضي خشک مانده ورنه اين مرد امروز از ثروتمندان منطقه مي بود.

بند کمال خان به قولي هشتاد هزار مگر به گفته خپلواک سخن گوي اداره ي تنظيم آب 184 هزار هکتار زمين را آبياري و 9 ميگاوات برق توليد مي کند.

ملاحظه مي کنيم در سال هاي طولاني کشور ما به خشک سالي ها مواجه شده و آنقدر احتياج شديم که در سال 1351-1352 امريکا براي ما گندم فرستاد تا مردم خود را از فقر و نابودي نجات داديم.

وقتي در زمان اعليحضرت محمد ظاهرشاه پادشاه وقت افغانستان اراده کردند تا اين بند ساخته شود به هر کمپني هر کشوري که مراجعه صورت گرفت چون پادشاه ايران محمدرضا شاه که در آن زمان نقش ژاندارم را در منطقه به نفع امريکا بازي مي کرد در نزد امريکا بسيار نازدانه بود، ديگر کشورهاي که مي توانستد افغانستان را کمک نمايند و اين بند را بسازند فوراً پادشاه ايران تماس مي گرفت و مانع شان مي گرديد و افغانستان خود از لحاظ تخنيکي تواني نداشت تا بند را بسازد. ايران مي ديداگر بند ساخته شود آب کنترل مي شود و آب ايران کم مي شود در حالي که وقتي ايران در عصر اميرشيرعلي خان از کمي آب شکايت کرد مطابق به معاهده ي 1857 ايران و انگلستان هيأت انگلستان تحت رياست گولدسمت به منطقه آمد و بعد از مطالعه آب هيرمند را به نفع ايران فيصله کرد که دو قسمت آب از افغانستان و يک قسمت آب براي ايران از قبل از رسيدن آب به بند کمال خان داده شود، اميرشيرعلي خان ازاين فيصله که بيشتر منافع ايران را در نظر گرفته بود نا راض شد مختصر اين که يکبار ديگر اين مشکل در عصر امير حبيب الله خان باز هم به مداخله انگليس ها به همين شکل حل گرديد، بار سوم باقر کاظمي سفير ايران در کابل با علي محمد خان وزير خارجه افغانستان معاهده‌يي را امضا کرد که آب را از بند کمال خان نصف مي کرد يعني نصف را به افغانستان و نصف را خلاف فيصله هاي سابق به ايران مي‌داد مگر اين فيصله را شوراي
دوره ششم که رييس آن شيرزوي بود رد کرد و اين دعوي ماند و افغانستان هم نتوانست بند را بسازد و آب را که دارايي خودش بود از کوه هاي افغانستان پايين شده دريا را تشکيل مي کرد، کنترل نمايد البته اين به آن مي ماند که افغانستان از ايران مي خواست چاه هاي نف خود را حفر نکند و پترول خودرا استخراج ننمايد.

در ماه ميزان 1352 در سرحد افغانستان و ايران در مربوطات ولايت نيمروز واقعه اي رخ داد که در درگيري که بين قواي سرحدي دوطرف رخ داده بود دو نفر از افراد سرحدي افغان که از فارغان 12 پاس معارف بودند و خدمت عسکري خود را مي گذشتاندند توسط عساکر ايراني به شهادت رسانده شدند، دو روز بعد از اين واقعه در مجلس وزيران تعدادي از اشخاص به حيث والي ها تعيين مي شدند، قراري که بصير حکيمي رييس پلان وزارت داخله به من قبلاً اطلاع داده بود در همان مجلس اينجانب از ولايت لوگر به حيث والي کابل تعيين مي شدم ولي شب در راديو شنيدم که به حيث والي درجه 3 در نيمروز مقرر شده ام، فرداي روز مذکور نزد وزير داخله رفتم همين که داخل اطاق شدم برايم گفت که والي صاحب په قهر يي، من جواب دادم زه پتي خبري کوم ( شخصي در اتاق بود) وزير گفت زه پتي خبر نکوم.

بعد فيض محمد وزير داخله توضيح داد که در نيمروز حادثه شده ترا براي آن به نيمروز مي فرستيم که احساسات تو نگذارد ايراني ها زمين ما را غصب نمايند وعقل تو نگذارد که با ايران به جنگ بيفتيم زيرا جمهوريت ما جوان است فعلاً قدرت جنگ با ايران را نداريم.

قبل از حرکت طرف نيمروز رفتم نزد سردار محمد داوود خان براي گرفتن هدايت، سردار محمد داوود خان از من سوال کرد از نيمروز چه معلومات داري من گفتم در باره‌ي نيمروز معلوماتي ندارم و من به آن مناطق هرگز نرفته ام، سردار گفت اول سنگي پيدا کرده نمي تواني که در تهداب بگذاري، ادامه داد و شخصيت هاي قومي نيمروز را با تفصيل اخلاق، خوبي و بدي معرفي کرد و گفت در نيمروز خانواده سرداران سنجراني بسيار مردمان خوب اند، ما که در سرحد طولاني با ا يران نسبت خرابي اقليم تهانه و پوليس سرحدي نداشتيم و هنوز نداريم سرحد را همين سنجراني ها حفظ کرده و مي نمايند و يک پول هم از دولت نمي خواهند به سرداران توجه داشته باشي و همکاري دو جانبه را ادامه بدهي، بعد از اين ملاقات به نيمروز رفتم، در راه بين علاقه داري خاشرود که در جوار سرک عمومي واقع است و شهر زرنج کوه هاي ريگ وجود داشت که در حرکت بودند، اگر کسي از منطقه نباشد مشکل است راه را پيدا و خود را به زرنج برساند.

به هر صورت به زرنج رسيدم و کار خود را شروع کردم بعد از آشنايي با مردم و مامورين خواست مردم که  غير از اکمال نهر لشکري و بند کمال خان ديگر خواستي نداشتند شنيدم.

روز چهارم کار رفتم نهر لشکري را ملاحظه کردم ديدم که قواي کار مصروف ساختن نهر لشکري مي باشند و اين گونه کار چندسال دوام کرده و تمام نگرديده، آنجا انجنير بارکزي که از طرفداران جدي نور محمد تره کي واز خلقي ها بود انجنير پروژه بود ملاقات کردم، اين انجنير که بسيار وطن  دوست بود ارزش و اثر بند کمال خان را در اقتصاد کشور و آرامي مردم برايم به زبان ساده تشريح کرد ، من فرداي روز مذکور تلگرام شفري به دفتر رييس جمهور فرستادم و در آن تفصيل کوتاهي نوشتم که قواي کار سرک ساز است در ساختمان بند و انهار نه معلوماتي دارند و نه مهارتي، يک هفته بعد بود که  وسايط دستگاه وادي هلمند وارد شدند و بعد از آماده گي به کار آغاز کردند، در ظرف يکسال سربند ونهر لشکري را تکميل و به بهره برداري سپردند.

بعداً مکتوبي نوشتم و به دفتر رييس جمهور فرستادم، در اين مکتوب ارزش اقتصادي بند کمال خان را با آرزوهاي مردم  آنجا که  حتا حاضر بودند تا در کار و پول مصارف شريک شوند توضيح کردم ولي ايراني ها نمي خواستند نهر لشکري تمام شود وقسمتي از آب از زرنج تا چخانسور را سيراب بسازد تکان خورده بودند، بايد متذکر شوم که در آن زمان ايراني ها بند کوهک را در درياي هلمند اعمار کرده بودند يک قسمت آب را توسط نهري که به اين بند وصل بود به داخل سيستان ايران مي بردند و يک قسمت ديگر را که از آب اين نهر بيشتر مي شد توسط واتر پمپ هاي قوي که در دريا نصب کرده بودند به داخل کشور شان مي کشاندند واين آب ها که از زراعت شان بسيار زياد بود دو قسمت مي نمودند يک قسمت آن را براي انکشاف و توسعه ي اراضي زراعتي شان استفاده مي کردند و قسمت بيشتر را در گودال هاي بزرگي که از ساحه بند قرغه کابل وسيع تر بود و چاه هاي نيمه نام‌داشت ذخيره مي کردند تا بازهم ساحه ي زراعتي شان را توسعه بدهند تا دعوي شان در باره ي کمبود آب توجيه شده بتواند. در  اين موقع بود که به درخواست اسلام پسند کميسار سرحدي ايران از دگروال نور محمد که کميسار بعد سرحدي افغانستان و مرکز سرحدي ما در ولسوالي کنگ که نصف آن زير آب بود قرار داشت کميسار از کسب اجازه و مشوره با اينجانب که موضوع نا معلوم بود به دفتر کميسار ايراني در آن طرف سرحد رفت و در پايان ملاقات که تمام نشده بود کميسار سرحدي افغانستان ملاقات را نيمه تمام ترک گفته باز گشته و به من تيلفون کرد که اجازه بدهيد که فوراً به مرکز بيايم، اجازه دادم و به مرکز آمد.

وقتي کميسار همين که داخل اتاق شد، رنگش غليظ و چون خود سرخه بود، رنگش سرخ نصواري سياه دل گرديده بود، چهره ي بسيار عصباني داشت، گفتم دگروال خيريت است چرا اينقدر عصباني مي باشي، در جواب توضيح کرد که اسلام پسند سرحدار ايراني بدبخت برايم پيشنهاد کرد که در دهنه ي بندکوهک يک ککري  وجود دارد که  مانع جريان کافي آب به بند کوهک و نهر  آن مي گردد، من اين مانع را امشب از بين مي برم و فردا تو مي‌تواني با شديد ترين کلمات پروتست خود را به من تسليم نمايي، و در عوض براي تو 14 لک افغاني و براي والي (آستاندار) 26 لک افغاني مي‌دهم، سرحدار افغان در مقابل اين پيشنهاد جواب داد که : «ما خاک فروش نمي باشيم از حقوق کشور و مردم خود با قرب کردن سرخود دفاع مي کنيم، شما آبي را که در بند کوهک دور داده مي بريد حق شما نيست، حال جسور شده مي‌خواهيد آب بيشتر را ببريد، هرگز اجازه نمي‌دهم واين پيشنهاد ترا به شدت رد کرده از آب و خاک وطن خود حفاظت مي‌نمايم».

بعداً جلسه را نا تمام گذاشته دفتر سرحداري ايران را ترک گفته به نيمروز برگشت، برايم گفت از خاطري در اين وقت شب نزد شما آمدم که مي ترسم ايراني ها امشب آن ککرکي را از بين برده ما را در برابر يک امر فيصله شده قرار ندهند.

ادامه دارد…

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
رفتن به نوار ابزار