فرهنگ و هنر

نوروز و امید

محمد اسحاق فایز

 

با سبزه و گل آمده نوروزِ خوش آیین

وین هیمنهٔ حِشمت و پیروزِ خوش آیین

او، آمده در جانِ طبیعت بِدَمَد دَم

از ابر گهر بارد و سامانه دهد نَم

لب باز کند غنچه و عطرش بفشاند

بر چشمِ شقایق چو عقیقی بنشاند –

آتش بزند دامنِ صحرا و چمن را

بیدار کند دیدهٔ مخمورِ سمن را!

اکسیر دهد خاک و مسش زر کند از نو

گردونه کَشَد، باغ، رساند دَمِ پیتو

تا گنجِ صفا دسته شود بر سرِ هر شاخ

وز رشک بگوید شبِ آدینه دو صد آخ

آیینه به دستِ دمن و کوه سپارد

از میغِ سیه، شبنمِ انبوه سپارد

پیرایه دهد نکهتِ گل، دشتِ صدا را

آواز دهد بلبل از آنجای خدا را:

“کاین شوکت ویران شده، از خون برهان زود!

کافراخته از جان و دل وسقف و سرا، دود!

توفان و شبیخون، تبهی کرد درین خاک!

گردون دژم افتاد و زمین سینه شده چاک!

از ماتم و غم خیلِ هنر مرده، رها کن!

با موسمِ نوروز درین خانه، صفاکن!

تا مهرِ درخشنده ز خاور، بدر آید!

وین سلسلهٔ شومِ سیاهی، بسر آید!

این گلشن و این باغ، گل افشان شود از نو!

بر پیکرِ شب جان بدمد، باورِ پرتو!

تا جنگ و تباهی بکند کوچ، زهستی!

اقبالِ سیاهی بفتد بر درِ پستی!”

ای داده به یکتایی تو دیده گواهی!

از ” خانهٔ نوروز” ببر دود و سیاهی!

ا فروردین ۱۴۰۰

کابل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
رفتن به نوار ابزار